Showing posts with label امام حسین. Show all posts
Showing posts with label امام حسین. Show all posts

Thursday, May 7, 2009

حکومت یزید و افشای چهره ضداسلامی بنی امیه

مرگ معاویة بن ابوسفیان


پیش از این در مورد خلافت معاویه سخن گفتیم. معاویه در سن هشتادسالگی در رجب سال ۶۰ جان سپرد و پسرش که تلاش فراوانی برای ولایت عهدی وی کرده بود به خلافت رسید. معاویه فردی بسیار زیرک و سیاستمدار بود. برعکس یزید از سیاستمداری پدر بویی نبرده بود.




آغاز کار یزید


علیرغم وصیت معاویه، یزید تلاش کرد که به زور از حسین بن علی(ع) بیعت بگیرد و همین سیاست را در مورد عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر نیز پیش گرفت. این سه نفر همگی در مدینه بودند. حسین(ع) و فرزند زبیر از مدینه خارج شده به مکه و آمده، احرام بستند.بنا به دلایلی حسین(ع) حج را نیز نیمه کاره رها کرد به سوی کوفه حرکت نمود که در این مورد در بحث زندگانی ائمه بیشتر توضیح میدهیم. سپاه یزید در کربلا با حسین(ع) وهمراهانش روبرو شده با پافشاری بر شعار «یا بیعت یا جنگ» حسین(ع) را که حاضر به بیعت با یزید نبود، در دهم محرم سال ۶۱ به شهادت رساندند.



در این ماجرا سپاه شام و کوفه بسیاری از فرامین اسلام را زیر پا نهاد که تا آن زمان سابقه نداشت یا فقط توسط معاویه انجام شده بود. از آن جمله: اجبار در بیعت، شکستن حرمت اهل بیت نبوت و به اسیری بردن آنها، شکستن حرمت نماز آنهم پس از مجال دادن برای اقامۀ نماز، بستن آب، شکستن حرمت پناه دادن(در ماجرای مسلم بن عقیل)، بیحرمتی به اجساد و به نیزه کردن سرها، جنگ در ماه حرام و...



مسائل فوق چهرۀ ضداسلامی بنی امیه را آشکار نمودند و باعث آغاز تحرکاتی بر ضد بنی امیه شدند که تا انقراض حکومت بنی امیه ادامه داشت.




عکس العمل مردم حجاز



وقتی خبر قتل امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، به حجاز رسيد عبدالله بن‌ زبير به استحضار صناديد قريش فرمان داد و رؤساي مكه را طلبيده بر منبر رفت و بعد از اداي‌ حمد الهي و درود حضرت رسالت‌پناهي‌، گفت‌: «اي اهل حرم بدانيد كه ساكنان عراق و متوطّنان آن ديار همه كافر و فاجرند، مگر اندكي‌. مؤيّد اين مقال آنكه كوفيان به ارسال رسل و رسائل‌، حسين علي را كه بهتر و مهتر قبايل عرب بود طلب داشتند و چون آن جناب از حرم‌ بيرون رفته روي به كوفه نهاد همان مردم كه در بيعت او درآمده انتظار قدوم شريفش داشتند شمشير در روي او كشيدند تا آن سرورِ دودمان‌ِ رسالت به تيغ ستم آن جماعت با اهل بيت خود كشته شد.»


بعد از آن بر امام حسين‌، عليه السّلام‌، دعا كرد و به تعداد معايب يزيد زبان گشاد و او را به شرب خمر و ساير محرمات منسوب گردانيد و خلايق را علي سبيل الشهرة والاعلان به‌ متابعت و مبايعت خود دعوت نمود.



و در كامل التواريخ آورده كه چون يزيد بن معاويه به يقين دانست كه ابن زبير اطاعت و انقياد او نمي‌نمايد و داعيۀ خلافت دارد، ابن عضاة اشعري و مسعده را با جمعي به مكه فرستاد و غلي نقره به ايشان داده گفت‌: اگر عبدالله زبير را در مقام ملايمت يابيد بيعت من بر وي‌ عرض كنيد، والا اين غل بر گردن او نهاده متوجه دارالخلافه شويد. و گويند با آن غل‌، برنس‌ خز نيز فرستاده بود كه بر بالاي آن پوشند تا مردم نبينند، و والي مكه در آن حين عمرو بن‌ سعيد بود.


چون آن جماعت به مكه رسيدند ديدند كه اكثر اهل حجاز و تهامه مايل به بيعت‌ عبداللّه زبيرند، بلكه با او بيعت كرده‌اند. با وجود اين حال بيعت يزيد بن معاويه بر عبداللّه‌ عرض كردند و او را تكليف اين معني نمودند. عبداللّه در جواب ايشان گفت‌: صلاح در آن‌ است كه شما به جانب دمشق مراجعت كنيد كه من نه با يزيد بيعت مي‌كنم و نه مذلت غل بر گردن مي‌گيرم‌. ايشان گفتند: مگر داعيۀ خلافت داري‌؟ ابن زبير گفت‌: من مطيع و منقادم‌، اما نفس من به اين راضي نمي‌شود كه به بيعت يزيد درآيم و به خواري غل همداستان شوم‌.


پس ايشان بازگشته به دمشق آمدند و آنچه ديده بودند به يزيد معلوم كردند. يزيد، نعمان‌ بن‌بشير انصاري و عبدالله بن زيدالاشعري و مسلم بن عتبةالمزني را با هفت نفر از اشراف و اكابر شام به مكه پيش ابن زبير فرستاد تا او را به بيعت او دعوت نمايند. چون اين جماعت به‌ مكه رسيدند ابن زبير را در مسجدالحرام يافتند. پس او را به اطاعت و انقياد يزيد دعوت‌ نموده در آن باب مبالغۀ بسيار نمودند. ابن زبير آن مجلس را به تواضع و تكلف گذرانيده از مجلس بيرون رفت‌. بعد از آن روز ديگر خلوت نموده از نعمان بن بشير پرسيد: اي نعمان به‌ حق‌ّ اين بيت‌الحرام كه تكلّف نكني و راست گويي كه من بهترم يا يزيد؟ پدر و مادر من بهترند يا پدر و مادر يزيد؟ عمّه و خالۀ من بهترند يا از آن‌ يزيد؟ نعمان گفت‌: اي عبداللّه چون سوگند دادي من راست مي‌گويم كه تو را و دودمان تو را هيچ نسبت بر يزيد و خاندان او نيست‌؛ چه‌ پدر تو زبير، مادر تو اسماء، و عمۀتو خديجه و خالۀتو عايشۀ صديقه است‌. عبدالله گفت‌: پس‌ در بيعت من با يزيد چه مي‌گويي‌؟ نعمان گفت‌: من راضي نيستم كه تو با او بيعت كني‌. بعد از آن ابن زبير اظهار مخالفت نمود و اهل شام مأيوس شده مراجعت كرده يزيد را از كماهي‌ حالات خبر دادند.



اما عبدالله بن زبير بعد از رفتن ايشان تمام مردم حجاز و تهامه را دعوت نمود و جميع‌ ايشان در مقام بيعت درآمدند مگر عبداللّه عباس و محمّد حنفيه‌. پس ابن‌زبير گماشتگان يزيد را از مكه بيرون كرد. و به قولي مروان بن حكم و اولاد و اهل بيت او به شام رفتند.


سال ۶۲ هجری و افزایش مشکلات بنی امیه



در این سال یزید عمرو را از حکومت مکه و مدینه عزل کرد و ولید بن عتبه را به جای او گماشت. در كامل التواريخ مسطور است كه چون يزيدبن معاويه توليت مدينه و حجاز را به وليدبن عتبة بن ابي‌سفيان مفوض داشت‌، به او نوشت كه‌: سبب عزل عمرو بن سعيد از ايالت آن ديار آن بود كه به من رسانيدند كه او در باطن با ابن‌زبير است و اگرنه ابن‌زبير را به اَسْهَل وجوه مي‌تواند گرفت‌. پس بايد كه تو در باب گرفتن‌ عبداللّه زبير به هر وجه كه باشد تغافل ننمايي و در آن باب سعي و اهتمام به جاي آري‌. و اگر به‌ هيچ وجه از روي ظاهر بر او قادر نتواني شد بايد كه از راه مكر وحيله درآمده او را دستگير نموده به دارالخلافه فرستي‌



وليد بن‌عتبه در مقام آن شد كه ابن زبير را غافل ساخته به هر نحوي كه باشد دستگير نمايد، كه ناگاه خبر رسيد كه نجدة بن عامر حنفي در يمامه به واسطۀ قتل امام حسين بيرون آمده‌ طلب خون او مي‌نمايد، و ابن زبير در حجاز اظهار مخالفت كرد. امّا ابن زبير از وليدبن عتبه بسيار ملاحظه داشت‌؛ چرا كه او مردي كارديده بود و ابن زبير از او بترسيد كه مبادا به يك حيله‌اي او را به دست آورد، بنابراين از روي مكر و حيله مكتوبي به يزيد نوشت كه‌:



«تو به سوي ما مردي فرستادي بي‌حيا كه به هيچ وجه رشد خود نمي‌داند و گوش به پند عقلا نمي‌كند و مردم را به واسطۀ درشتي و سوء خُلق از تو متنفّر مي‌سازد. اگر تو به جاي او كسي كه‌ به حسن خلق موصوف باشد و با مردم مدارا كند به سوي ما فرستي هر آينه اميدوارم كه به‌ واسطه‌ٴ او بسي امور مشكله آسان شود و تفرقۀ مسلمانان بدل به جمعيت شود و تنفّر خاطر خلايق زايل گردد.»



آغاز نهضت مردم مدینه



وقتی نامه به يزيد رسيد خيال كرد كه ابا و امتناع عبدالله بن زبير از اطاعت و انقياد او بنابر درشتي و ناهمواري وليدبن عتبه است‌. پس او را از ايالت آن ديار عزل نموده حكومت‌ آن ديار را به عثمان بن محمدبن ابي‌سفيان ــ كه جواني بود تجربه‌ٴ امور ناكرده ــ ارزاني‌ داشت‌. چون عثمان به مدينه آمد جمعي از اكابر اهل مدينه را تكليف كرد كه به دمشق رفته‌ ملازمت يزيد كنند. از جمله‌ٴ آن جماعت عبدالله بن حنظلۀ غسيل الملائكه‌، عبدالله بن ابي عمرو بن حفص‌بن مغيره‌ٴ مخزومي‌، منذربن زبير و جمعي ديگر از اشراف مدينه متوجه دمشق شدند.


چون به دمشق رسيدند يزيد ايشان را تعظيم و تكريم زياد كرد و هر يكي را صله‌اي‌ لايق داد؛ چنانچه در كامل‌التواريخ مسطور است كه عبداللّه‌بن حنظله را صدهزار درم داد و با او هشت پسر بودند هر يكي را ده هزار درم داد. و بعد از چند روز ايشان را رخصت مراجعه داد. همه باز به مدينه آمدند مگر منذربن زبير كه او به عراق نزد ابن‌زياد رفت‌. و يزيد منذربن زبير را نيز صدهزار درم داده بود.


چون اين جماعت به مدينه آمدند شروع در معايب يزيد كرده در مجالس و محافل‌ مي‌گفتند كه ما از پيش مردي مي‌آييم كه او را دين نيست و مدام به شرب خمر و استماع لهو و لغو مشغول است و جمعي بي‌دينان نزد او به اقسام فسوق اقدام مي‌نمايند. پس عبدالله بن‌حنظله‌ برخاست و گفت‌: «اي اهل مدينه من از پيش مردي آمده‌ام كه اگر غير از فرزندان هيچ كس‌ ديگر نيابم هر آينه با او در راه خدا جهاد مي‌كنم‌، و حال آنكه او به من عطا كرده و اكرام نموده‌ و من عطاي او قبول نكردم الاّ از براي آنكه به آن مال قوّت گيرم بر جنگ او.» پس اهل‌ مدينه اتفاق كردند و يزيد را خلع نمودند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند.



يزيد، نعمان بن بشير انصاري را به مدينه فرستاد و به او گفت‌: «اي نعمان‌، اكثر اهل مدينه‌ قوم تو هستند. بايد كه ايشان را منع كني كه اگر ايشان به من مخالفت نكنند هيچ كس جرأت بر مخالفت من نخواهد كرد.» پس نعمان‌بن بشير به مدينه آمد و هر چند مردم مدينه را از مخالفت‌ يزيد منع نمود قبول نكردند.



سال ۶۳ هجری و قیام مردم مدینه



مردم مدينه بعد از مراجعت نعمان‌بن بشير، عثمان‌بن‌ابي‌سفيان را كه والي مدينه بود از شهر اخراج كردند و جمعي كثير از بنواميه كه در مدينه‌ بودند در سراي مروان حكم جمع شدند. اهل مدينه ايشان را محاصره نموده از ترددّ مانع شدند. طبری گوید: امام سجاد(ع) در این زمان به مروان و خاندانش پناه داده بود.



ايشان پنهاني كسي را پيش يزيد فرستادند و استغاثه نمودند. يزيد، عمرو بن سعيد(حاکم پیشین مدینه و مکه) را حكم كرد تا با لشكري عظيم از شام متوجه مدينه شده متمردين را به قتل رساند.عمرو بن سعيد قبول نكرده به تمهيد مقدمات معذرت اشتغال نمود.


پس يزيد رسولي نزد ابن‌زياد فرستاده پيغام داد كه متوجه يثرب گردد و بعد از فتح مدينه به محاربۀ ابن‌ زبير شتابد. ابن‌زياد گفت‌:«به خدا سوگند كه من از براي اين فاسق غزو مكّه و مدينه با قتل فرزند رسول خدا جمع نمي‌كنم‌.» پس خود را به بيماري انداخته عذر خواست‌. طبری گوید که مادر ابن زیاد او را بخاطر قتل حسین(ع) سرزنش نموده بود و این امر دلیل گفتن حرفیست که در بالا از ابن زیاد نقل شده است.



چون يزيد از رفتن ابن‌زياد مأيوس شد. مسلم‌بن عقبه را كه به مراتب از ابن‌زياد بدبخت‌تر بود(عین عبارت از تاریخ الفی) به اين مهم تعيين نمود و در حين وداع به مسلم گفت‌: اي مسلم سه نوبت مردم‌ مدينه را به اطاعت من دعوت كن‌. اگر قبول نمودند فهوالمراد، والا در قتل و غارت آن بلده‌ تقصير منمایي‌. و چون در آن وقت مسلم بن عقبه مرضي داشت‌، يزيد گفت‌: اگر تو به واسطۀ ضعفي كه داري به حرب قيام نتواني نمود حصين بن نمير را به نيابت خود تعيين نماي‌. و وصيت ديگر آنكه از بني‌هاشم در تعظيم و تكريم علي‌بن‌الحسين ،زين‌العابدين، دقيقه‌اي‌ نامرعي نگذار كه به من يقين شده كه در اوايل اختلاف اهل مدينه پيش او رفته عرض خلافت‌ كردند او ابا نموده از مدينه بيرون رفته در ضيعتي از ضياع خود ساكن گشته كنج عافيت و سلامت بر مسند حكومت گزيده است‌. طبری گوید که یزید به پناه دادن امام(ع) به مروان نیز اشاره نمودند.(در این مورد که چرا امام سجاد(ع) با مردم مدینه در این قیام همراه نشد در بحث زندگانی ائمه بحث میکنیم.) به نظر میرسد یزید از ماجرای کربلا، به صحت نظر پدرش مبنی برای به حال خود رها کردن اهل بیت پی برده بود.



چون آواز لشكر شام به اهل مدينه رسيد معارف آن شهر جمع شده با عبدالله‌بن‌ حنظله گفتند: بنواميه را كه در سراي مروان حكم مضبوط ساخته‌ايم بايد كشت‌؛ چرا كه ما از ايشان ايمن نيستيم‌، چه احتمال دارد كه چون سپاه مخالف نزديك شوند اين گروه به آن‌ جماعت پيوندند و در روي ما شمشير كشند و ايشان را تعليم كنند كه از كدام ممر به شهر در مي‌بايد آمد و چه كيفيت با ما حرب تواند كرد ولی ابن حنظله قبول نکرد و گفت از ایشان قول بگیریم که با ما نجنگند و از شهر بیرونشان کنیم. در بعضي تواريخ چنين به نظر آمده كه مروان پيش از اين واقعه به شام رفته بود .




جنگ حرّه و ادامۀ جنایات



به هر حال‌، چون بني‌اميه از مدينه بيرون آمده متوجه شام شدند چند مرحله قطع نمودند كه در اثناء راه در وادي‌القري‌ به مسلم بن عقبه رسيدند. مسلم كس فرستاد و عمرو بن‌عثمان‌ بن‌عفّان را طلبيد. چون عمرو حاضر شد از وي پرسيد: چه خبر داري از مدينه‌؟ ما را مشورت‌ بنماي كه به چه وجه با ايشان جنگ كنيم‌؟ عمرو گفت‌: من در باب اهل مدينه چيزي نمي‌توانم‌ گفت‌؛ چرا كه مرا سوگند دادند و عهود و مواثيق گرفتند كه خلاف آن نمودن شرط مروّت و اسلام نيست‌. مسلم از اين سخن خشمگین شده گفت‌: واللّه اگر پسر عثمان بن عفّان نمي‌بودي‌ همين لحظه تو را گردن مي‌زدم‌. و درشتي بسيار كرد. سپس مروان حکم، پسرش عبدالملک را نزد مسلم فرستاد و او مسلم را راهنمایی کرد و گفت: «مصلحت آن است كه چون به نزديك مدينه رسي در ميان خرماستان فرود آيي و فرمان دهي تا از فلان موضع علف جهت چهارپايان تو بيارند. و چون سپاه آسوده‌ گرديد از جانب مشرق روي به قتال آري و بايد كه تلاقي فريقين در صبح واقع شود، چنانكه از مبداء طلوع آفتاب تا وقت زوال‌، آفتاب از پس پشت شما به رويهاي ايشان تابد تا چشمهاي‌ ايشان به شعاع آفتاب خيره شود و معهذا برق تيغها و نيزه‌هاي شما ايشان را در هيبت اندازد.» و اين جانب مدينه را حرّه گويند، از اين جهت اين واقعه به واقعۀ حره مشهور است‌.



عبدالملك در باب محاربه‌ٴ اهل مدينه مسلم‌بن عقبه را چندان تعليم داد كه او تعجّب‌ نموده وبه قول او عمل نموده از طرف شرقي مدينه متوجه محاصرۀ مدينه گشت‌. ارباب آن‌ بلدۀ طيّبه در پيش دروازه‌ٴ غربي‌، كه آمد و شد شاميان از آن ممّر بود، خندقي كنده و درها بسته‌ بودند و آماده قتال و جدال گشته و با وجود آنكه‌، بنابر تعليم عبدالملك‌، مسلم بن‌عقبه از جانبي درآمد كه اهل مدينه در آن جانب هيچ تهيّه‌ٴ جنگ نكرده بودند. هر چند مسلم از ايشان‌ بيعت يزيد طلب نمود مقبول نيفتاد. بنابراين ناچار مسلم‌بن عقبه به تعبيه‌ٴ سپاه و تسويه‌ٴ صفوف‌ پرداخته خود بنابر ضعفي كه داشت در خيمه بر روي تخت قرار گرفت و يكي از غلامان خود را گفته تا علم او را گرفته بر پيش خيمه نگاه داشت‌.



عبدالله بن حنظله‌، فضل‌بن عباس بن ربيعةبن الحارث بن عبدالمطّلب را كه در جرأت و جلادت عديل و نظير نداشت مقدمۀ لشكر ساخته سواران را ملازم او گردانيده و ايشان خود را بر سپاه شام زده و جمعي انبوه را از ايشان به قتل رسانيدند(آغاز واقعۀ حَرّه روز چهارشنبه بيست‌وهشتم ذي‌حجّةالحرام سال شصت و سه هجري بود.) ولی مسلم با تحریک سپاه شام و ترساندنشان از مجازات یزید آنها را به جوش آورد و فضل و پسرش عبدالرحمن را کشت. از اين جهت اهل مدينه‌ دلشكسته شدند و سپاه شام دلير گشتند و آتش جنگ اشتعال يافته جنگ عظيم دست داد. بسياري از مسلمانان به قتل رسيدند و بقية‌السيف را شاميان تا دروازه‌ٴ مدينه راندند. عبدالله‌بن‌ حنظله چون اين حالت مشاهده كرد با متابعانش پياده شده از دروازه بيرون آمدند. مسلم‌امر كرد تا لشكر او نيز پياده شوند.


شاميان اهل مدينه را تيرباران كردند و سه پسر عبدالله‌بن حنظله به زخم تير پيش او كشته شدند. عبدالله گفت مرا بعد از فرزندان زندگاني به چه كار آيد؟ آنگاه او و برادر مادري‌ او محمدبن ثابت بن قيس الانصاري روي به اعدا آورده چندان جنگ نمودند كه به کشته شدند. لشكر شام به شهر درآمد. مسلم‌بن عقبه منادي كرد كه خون و مال اهل مدينه بر شاميان‌ حلال است‌. پس سه شبانه روز اهل شام مدينۀ طيبه را غارت كردند و اصحاب رسول‌، صلي‌الله‌عليه وآله‌، در كوهها و غارها مختفي شدند.



مسلم پس از سه روز در مدینه بر منبر رفت و فرمان به بیعت داد و و هرکس بیعت نکرد را کشت و در این راه به عبداللّه‌بن ربيعه‌، نبيرۀ ام سلمه‌، رضي‌الله عنها، را هم گردن زد آنهم به جرم اینکه او گفته بود به قرآن و سنت رسول خدا بیعت میکنم ولی مسلم میگفت باید چنان بیعت کنی که هر چه گفت قبول کنی. وی قبول نکرد و سرش قطع شد. مسلم هر کس که راضی به بیعت به کتاب خدا و سنت پیامبر بود را نیز کشت.



در روضةالصفا آورده كه بعد از قتل مغفل بن سنان‌، عمرو بن عثمان بن عفّان را به نزد او آوردند. گفت‌: تو خبيث بن طيبي‌. آن كسي كه چون با اهل شام ملاقات كني مي‌گويي من‌ عمروبن عثمان‌ام‌، خون پدر من از اهل مدينه طلب كنيد. و چون اهل يثرب و حجاز را بيني‌ مي‌گويي كه من يكي از شمايم‌. بعد از آن فرمود تا محاسن او كه بسيار طويل و عريض بود تمامي بكندند و سرمويي از وقاحت در حق‌ّ او فرو نگذاشتند. آخر عبدالملك‌بن‌مروان‌ شفاعت نموده او را خلاص كرد.اما این روایت با ادعای نویسنده مبنی بر خروج کل بنوامیه از شهر به جز مروان و پسرش در تضاد است.



مسلم همچنین بنا به درخواست یزید،از امام زین العابدین(ع) بواسطۀ عدم همکاری با اهل مدینه تشکر کرد و از وی درخواستی مبنی بر بیعت با یزید ننمود.



سخنان یزید پیرامون حره:



چون خبر واقعه‌ٴ حَرّه به يزيد رسيد كينه‌هاي دوران جاهليت را در شعري اين چنين بيان كرد: ((اي كاش پيرمردان‌ قوم من كه در بدر بودند حضور مي‌داشتند و بي‌تابي قبيله‌ٴ خزرج را از برخورد شمشير مي‌ديدند، سخت شاد مي‌شدند و خشنودي مي‌كردند و مي‌گفتند اي يزيد دست تو شل مباد. آري اگر من از فرزندان احمد انتقام نكشم و خونخواهي نكنم‌ از فرزندان عتبه نيستم‌))؛ نهايةالاٴرب ج 7، ص 223. گويا بيت اوّل اين شعر سروده‌ٴ عبداللّه‌بن زبعري است كه در جنگ اُحد سرود. او بعدها مسلمان شد و از سرودن اين بيت و قصيده پوزش خواست‌؛ توضيح استاد دامغاني بر منبع‌ ياد شده‌.



سال ۶۴ هجری و فرمان حمله به مکه



در نامه ای که از یزید به مسلم رسید و مسلم مأمور به حمله به مکه و مقابله با عبدالله بن زبیر شد. مسلم پیش از رسیدن به مکه به حال مرگ افتاد و پیش از مردن سپاه را به حصین بن نمیر سپرد و بدو گفت: اگر اشارت يزيد نبودي من امارت لشكر به تو تفويض نمي‌كردم‌، زيرا كه تو از يمانيه‌اي و مهرباني و رقّتي داري كه ديگران ندارند. پس حصين را وصيّت كردكه‌: چون به مكه رسيدي بايد از سر جد و اجتهاد به حرب عبدالله بن زبير قيام نمايي و بايد كه‌ بر خاطر تو خطور نكند كه اين خانۀ خداست و من چگونه با اهل آن محاربه كنم‌؟ وظيفۀ تو آن‌ كه مجانيق نصب كني و از ويران شدن كعبه باك نداري‌، كه سخن امام(یزید) زياده از كعبه است و هر چه در اوست‌، به تخصيص امامي چون يزيد(!!!). و بايد كه كلمات قريش را به گوش خود راه ندهي‌ تا فريفته نگردي‌ و نیز گفت در قیامت به هیچ عملی جز قتل اهل مدینه امید ندارد! و با گفتن چنین اراجیفی جان داد.



حصین در بیست و هشتم محرم سال ۶۴ هجری به مکه رسید و اهل‌ شام مکه را مركزوار در ميان گرفته بر كوه ابوقبيس منجنيقها تعبيه كرده به جانب كعبه و مسجدالحرام ــ كه عبدالله بن زبير آنجا پناه برده بود سنگ انداختن آغاز نهادند، تا آنكه بسيار كس به زخم سنگ منجنيق هلاك شد و تردد مردم در مكه دشوار شد و کعبه در این ماجرا آسیب دید و طبری گوید در این اثنا خانۀ کعبه آتش گرفت. بدین ترتیب ننگ اهانت به کعبه نیز به کارنامۀ سیاه بنی امیه اضافه شد. زمان محاصره‌ٴ مكّه از ابتداي شهر صفر تا آخر ربيع‌الاوّل امتداد يافت و در آخر ربيع‌الاوّل خبر فوت يزيد بن معاويه به مكّه رسيد. پس مکیان تقویت شدند و اهل مدینه گماشتۀ مسلم در مدینه را اخراج کردند و امویان را کشتند.



حصین کسی را نزد ابن زبیر فرستاد و خواست او را جانشین یزید قرار دهد ولی عبدالله بن زبیر فریاد زد: تا در عوض هر یک از اهل مدینه که کشته شدند ده کس از اهل شام را نکشم دست بر نمیدارم. پس حصین از وی ناامید شد و رهایش کرد.



سبب موت يزيد را چنين آورده‌اند كه روزي به شرب شراب اقدام نموده و در وقتي كه‌ مست و بي‌شعور شد برخاست و آغاز رقص كرد و در اثناء رقص بيفتاد و فرق سرش چنان بر زمين خورد كه تا درك اسفل به هيچ محل قرار نگرفت.‌




جمع بندی:



۱. دوران سیاه حکومت یزید بن معاویه، چهرۀ کریه و ضداسلامی بنی امیه را نشان داد. متأسفانه اسلام ستیزان بسیاری از تبلیغات ضداسلام خود را بر اساس عملکرد امویان انجام میدهند و از آنجمله تحقیر ایرانیان در برابر اعراب است که در زمان حکومت امویان صورت گرفته است.حال آنکه با همین مقاله میتوانید اوج اسلامستیزی بنی امیه را ببینید.



۲. نشانۀ پیروزی خون بر شمشیر اینستکه امام حسین(ع) با خون خود توانست مسلمین را از خواب بیدار کند. هدف امام حسین(ع) هم از قیامش «امر به معروف و نهی از منکر» بوده است.



۳.هدف دیگر امام حسین(ع)، از قیامش اصلاح امت جدش،پیامبر اعظم(ص)، بود. در پی قیام عاشورا و خونخواهیها که با کمال وحشیگری از سوی امویان پاسخ داده شد؛ مسلمین فهمیدند که حکومتی که بر آنها حاکم است هیچ بویی از اخلاق اسلامی نبرده است و این خود باعث ادامۀ شورشها تا انهدام کامل امویان شد.



۴. در پی ماجرای کربلا، تمام رشته های معاویه نیز پنبه شد و تمام تلاشهای وی برای اسلامی جلوه دادن حکومت امویان بر باد رفت.



۵. جالب است که یزید برای حکومتی که فقط چهار سال دوام آورده بود دست به این همه جنایت زد و این خود از عبرتهای تاریخ است.



منابع:



۱.تاریخ طبری جلد ۷


۲.تاریخ الفی جلد اول


۳.تاریخ اسلام کمبریچ


اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

دانلود کتاب "حماسه حسینی" اثراستاد شهید مرتضی مطهری

سلام دوستان. کتاب حماسه حسینی یکی از کتابهاییست که به نظر من برای تمام جوانان ما خواندنش الزامیست. متأسفانه در سالهای اخیر برخی انحرافات در بین برخی مداحان غالی و فاصله گرفته از علما، باعث شده ا ست که برخی از جوانان ما راه را گم کنند و مفهوم عزاداری را درک نکنند و در برخی هیئتها شاهد رفتار غیراسلامی باشیم. این امر هم به لحاظ حیثیت شیعه(و اسلام) و هم به لحاظ عقیدتی بسیار خطرناک است. من وظیفه خود میدانستم که با آوردن مطالبی در نقد این گروه ضاله حساب آنها را از شیعه جدا کنم ولی از آنجا که ممکن بود دوباره برخی من را تبلیغگر اهل سنت بخوانند، تصمیم گرفتم این کتاب ارزشمند از مرحوم شهید مطهری را معرفی کنم:



نام کتاب: حماسۀ حسینی



مؤلف: شهید مرتضی مطهری



ناشر: انتشارات صدرا



این کتاب در دوجلد(در چاپ قدیم در سه جلد که جلد اول فعلی شامل جلد یکم و دوم چاپ قدیم است.) بر اساس چندین سخنرانی و نوشته های مختلف مرحوم شهید مطهری نوشته شده است.در اینجا به قسمت سخنرانیهای آن میپردازم:



۱.انحرافات در واقعۀ تاریخی عاشورا: این فصل را، این حقیر مهمترین بخش کتاب میداند چراکه با کمال تأسف با وجود اینکه نزدیک به چهل سال از سخنرانی مرحوم مطهری میگذرد همچنان جلوه هایی از آنرا در هیئتها شاهدیم که باید اصلاح شوند. هنوز هم در برخی هیئتها به مسائل فرعی بیش از مسائل اصلی اهمیت میدهند و در یک کلام برای برخی هیئتها حسین(ع) ناشناخته باقی مانده است. علت این انحرافات را میتوانید در این بخش از کتاب بیابید.در این بخش از کتاب است که در میابیم چه نوع اشک ریختنی در ایام عزا ارزش دارد و در ضمن با خیلی از تحریفات لفظی معنوی آشنا میشوید.



۲.عنصر امر به معروف و نهی از منکر: خواندن این بخش را نیز به تمام دوستان توصیه میکنم. به خصوص کسانی که احساس میکنند، در جامعۀ امروز امر به معروف و نهی از منکر واجب است؛ بهتر است با خواندن این بخش از کتاب اصول این کار را درک کنید. لازم به ذکر است که مرحوم مطهری «امر به معروف و نهی از منکر» را از برجسته ترین اهداف حسین(ع) میداند که میتوانید شرح آنرا در این بخش از کتاب ببینید. بنا بر روایتی امام حسین(ع) هدف خود از این قیام را اصلاح امت جدش و امر به معروف و نهی از منکر مینامد.





۳.حماسۀ حسینی: این فصل که نام کتاب را نیز بر اساس آن قرار داده اند، با نگاهی حماسی به واقعۀ عاشورا مینگرد و انتقاداتی دیگر را نیز مطرح میکند.



۴.شعارهای عاشورا: این فصل نیز از فصول بسیار مهم کتاب است و بازهم به نکاتی فراموش شده از واقعۀ عاشورا میپردازد.(البته فراموش شده برای ما، نه علما) متأسفانه این روزها شعارهای برخی هیئتها را میتوان توهین به معصومین خواند یا به قول شهید مطهری «شعارهای پست و ذلت بار که حسین(ع) هرگز بر زبان نیاورده است» نامید.



خواندن این کتاب ارزشمند را به برادران اهل سنت نیز توصیه میکنم تا بدانند شیعه به هیچ وجه امام پرست یا چیزی توی این مایه ها نیست!




دانلود کتاب(چاپ قدیم):


جلد یک جلد دو جلد سه




اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

Thursday, January 1, 2009

ماجراي اورينب چيست؟

سلام به تمام دوستان. حتما" شنیدید که بعد از کشتن امام سوم، اجساد مطهر حسین(ع) و یارانشو روی خاک رها کردند و جنازه های کشتگان خود را به خاک سپردند و حتی وقتی اجساد دفن شدند هم به دستور خلفای جور قبرهای آن امام و یارانش را شخم زدند و بر آنها آب جاری کردند. چه گریه ها که شیعیان بر سر این مسئله نمیکنند.

اما خبر ندارید که امروز نیز انسانهای رذل دیگری هستند که هر دم با تهمتی و اهانتی بر ضد مکتب حسین، تبلیغات میکنند و عملا" همان شخم زدن را بار دیگر از سر گرفته اند اما اینبار نه بر سر قبر حسین(ع) بلکه در ذهن جوانان. این اراذل گاهی میگویند حسین بخواطر جاه طلبی کشته شد و گاهی میگویند ... . باور کنید چند روز پیش یکی از این اراذل و اوباش به وبلاگم آمد و کامنتی گذاشت که در آن شمر را یک قهرمان خوانده بود و از قتل حسین(ع) ابراز خشنودی نموده بود. اکنون و با خواندن این مقاله بهتر معنای جملات زیارت عاشورا را درک خواهیم کرد.

متن زیر هم یکی از آن مقالات است که اتفاقا" مورد تأیید «شجاع الدین شفا»ی زرتشتی قرار گرفته و نویسنده در ابتدای متنش هم با کمال افتخار نامۀ تشکرآمیز آقای «شفا» را هم آورده که در مارس 2004 میلادی ارسال شده الست. این هعم خلاصه آنچه اینها میگویند:

"سالهاست مردم ما برای حسین بر سر و سینه میزنند در حالی که نمیدانند او را برای چه کشتند: یکی از سرداران یزید زنی زیبا به نام اورینب داشت و یزید عاشق وی شد و شعرهای فراوان در مدح او خواند. از سویی با نامه های کوفیان، حسین مصمم میشود که به کوفه برود. در دمشق یزید با راهنمایی معاویه سردار را به سفر میفرستد و وقتی سردار برمیگردد شهر را از این شایعه پر میکنند که اورینب در غیاب شوهر زنا کرده است. شوهر هم فورا" زن را طلاق میدهد و حسین فورا" زن را ربوده، عقد میکند. یزید به حسین پیغام داد که اگر سرت را میخواهی زن را طلاق بده. حسین زن را پس نفرستاد و بخواطر نامۀ هانی به سوی کوفه رفت و در کربلا کشته شد."

حالا بیایید این مقاله را نقد کنیم.

نکته خیلی مهم اینستکه اسلامستیز از شدت دشمنی با اهل بیت اساسا داستان را وارونه نقل کرده است. در اسناد تاریخی هرگز اینطور گفته نشده است بلکه آنچه در اسناد تاریخی، آنهم فقط در چند سند و نه به صورت متواتر،آمده است به طور خلاصه این است:

"یزید عاشق «ارینب» دختر اسحق می‌شود. ارینب در زیبایی و ادب و کمالات، شهرتی درخور داشت. معاویه از جریان آگاه شد و به یزید وعده داد که او را به مقصود برساند. «ارینب» با پسر عمویش «عبدالله بن سلام» که از شخصیت‌های معروف بود، ازدواج کرد و در عراق با همسر خود زندگی می‌کرد. عبدالله از سوی معاویه در عراق مسئولیتی داشت. معاویه او را از عراق به شام احضار کرد و توسط ابو هریره و ابو درداء به وی گفت: دوست دارد دختر خود را به ازدواج تو درآورم،‌چون از جهات مختلف شایستگی داری داماد خلیفه باشی. عبدالله پذیرفت، آن دو جریان را به معاویه گزارش کردند. معاویه پیش از این، به دختر خود گفته بود که اگر آن دو نزد تو آمدند که تو را برای عبدالله خواستگاری نمایند، موافقت کن،‌ ولی به آنان بگو: در صورتی موافقت می‌کنم که عبدالله، همسر خود را طلاق دهد. عبدالله که فریب معاویه را خورده بود، همسر خود را طلاق داد و از معاویه درخواست کرد به وعدة خود وفا کند، معاویه پاسخ داد: اگر دخترم رضایت دهد، می‌پذیرم. آن دو نزد دختر معاویه رفتند و جریان طلاق «ارینب» را به او گفتند دختر معاویه پاسخ داد: باید درباره این موضوع اندیشه و مشورت نمایم. جریان میان مردم پخش شد و مردم معاویه را به خدعه و مکر یاد کردند! مدتی گذشت تا عِدّه «ارینب» سپری شد. مجدداً آن دو نزد دختر معاویه رفتند اما پاسخ منفی داد و گفت: این ازدواج به مصلحت من نمی‌باشد! سپس معاویه، ابو درداء را به عراق فرستاد تا «ارینب» را برای یزید خواستگاری نماید. چون وی وارد عراق (کوفه) شد، فهمید که امام حسین(ع) هم در عراق است. تصمیم گرفت در آغاز خدمت امام برسد، بعد مأموریت خود را انجام دهد. چون خدمت امام رسید، حضرت فرمود: برای چه به عراق آمده‌ای؟ ابو درداء موضوع را به امام گفت، امام فرمود: من هم تصمیم داشتم کسی را نزد «ارینب» برای خواستگاری بفرستم. اکنون که نزد او می‌روی، پیام مرا نیز به او برسان. ابو درداء چون نزد ارینب رفت او را برای امام و یزید خواستگاری نمود. «ارینب» با وی مشورت کرد که کدام خواستگار بهتر است، ابو درداء پاسخ داد: امام برای همسری با تو شایسته‌تر است. امام با همان مهریه‌ای که بنا بود یزید بدهد، «ارینب» را به عقد خود درآورد. عبدالله همسر سابق که در شام بود، مورد بی مهری معاویه واقع شد و حقوق او را قطع کرد. عبدالله به سبب اموالی که نزد همسر خود به امانت گذاشته بود،‌ رهسپار عراق شد و موضوع امانت را با امام حسین مطرح کرد. آن گاه برای گرفتن اموال خود نزد همسر سابقش رفت و اموال خود را دریافت کرد. آن دو چون به یاد گذشته افتادند، متأثر شدند و هر دو به گریه افتادند. امام با دیدن آن صحنه نسبت به آن دو ترحم کرد و فرمود: باش که او را سه طلاقه کردم. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم، بلکه به جهت اینکه او را برای شوهرش نگه دارم، با او ازدواج کردم. سپس دستور داد تمام مهریه او را بدهند. آن دو خواستند به عنوان تشکر اموالی را به امام بدهند، که حضرت نپذیرفت و فرمود: پاداشی که امید است به من داده شود، بهتر از اموال است، سپس آن دو دوباره با یکدیگر زندگی کردند. بر اساس آنچه در داستان آمده،‌ این جریان بعد از ولایتعهدی یزید رخ داد."(الامامه و السیاسه، صفحات 166 تا 173)

پس میبینیم که اصلا آنچه در برخی اسناد تاریخی آمده است اصلا به این شکلی که این دشمن غرضورز امام حسین نقل کرده است نیست بلکه ماجرا چیز دیگری است. امام حسین طبق این نقل تاریخی این زن را از یزید نجات میدهد و به شوهرش باز میگرداند. حتی روایت تأکید دارد که امام حسین فرمودند «. خدایا! آگاهی که او را به جهت مال و زیبایی، به عقد خود درنیاوردم» و به محض آگاهی از دلبستگی مجدد این زن به شوهر سابقش او را طلاق دادند.

نکته دیگر اینکه به غیر از اینکه شبهه افکن، در نقل تاریخ مرتکب تحریف شده است خود این روایت که او نقل کرده است نیز جای بررسی بیشتر دارد و به نظر میرسد ماجرای اورینب به کل دروغ باشد:

اول:

بیایید داستان را به لحاظ روایی نقد کنیم:

روایت فوق مرسل است و هیچ‌گونه سندی برای آن ذکر نشده تا بتوان آن را مورد بررسی قرار داد. چون ابن قتیبه(نویسنده کتاب الامامه و السیاسه) داستان را این چنین آغاز می کند:ما حاول معاویة من تزویج یزید قال: وذکروا أن یزید بن معاویة سهر لیلة من اللیالی، وعنده وصیف لمعاویة یقال له رفیق، ... او که خود همعصر این ماجرا نبوده است نمیگوید این ماجرا را از چه کسی شنیده است تا ما بتوانیم سلسلۀ راویان را بررسی کنیم. چه بسا فرد دروغگویی این ماجرا را به او گفته باشد.

از سوی دیگر ابودرداء که در این داستان میبنیم بنا به نظر معروف در زمان حکومت عثمان مرده است. برخی هم مرگ او را 39 یا 38 هجری درگذشته است(ابن اثیر الکامل، ج 3، ص 129؛ابن عبدالبرّ،‌الاستیعاب، ج 3، ص 1229 ـ 1230؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه فی تمییز الصحابه، ج 4، ص 622.) پس او چگونه میتواند در این ماجرا که در اواخر حکمرانی معاویه و زمان ولایتعهدی یزید روی داده است حضور داشته باشد؟ پس این داستان دارد از شخصیتی در ماجرا نام میبرد که در آن زمان سالها از مرگش گذشته بوده است!!

از سوی دیگر از این داستان در اسناد دسته اول و مشهور هیچ خبری نیست. مشهورترین کتابی که این داستان را ذکر کرده است کتاب الامامه و السیاسه است که برخی در این که نویسنده آن ابن قتیبه باشد شک دارند.( دائره المعارف بزرگ اسلامی، ج 4، ص 459) از این گذشته اسناد معدودی هم که این ماجرا را نقل میکنند انقدر آشفته هستند که در برخی از آنان این ماجرا را به فرد دیگری نسبت میدهند ولی روایت آنها در مورد ازدواج ان فرد با اورینب نیز قابل قبول نیست و تضاد کامل با عقل دارد ولی به علت عدم ارتباط با بحث از آوردنش خودداری میکنیم.

باز جای توجه دارد که هیچ سندی به آمدن امام حسین به عراق پس از شهادت حضرت علی و رفتن به مدینه اشاره ندارد، مگر در حماسۀ عاشورا که روایت فوق ماجرای اورینب را پیش از آن میداند و در واقع میگوید ماجرا اورینب باعث شد که یزید اینقدر به امام حسین برای بیعت فشار بیاورد و بگوید از حسین یا بیعت بگیرید و یا سرش را؛ و در نتیجه امام حسین از مدینه خارج میشوند و ابتدا به مکه و بعد از نامه نگاری کوفیان به عراق میروند.

دوم:

در داستان فوق آمده که حضرت امام حسین علیه السلام‌ ارینب را در یک مجلس سه طلاقه کرد و فرمود: فقال : أشهد الله أنها طالق ثلاثا، (فرمود: خدا را شاهد میگیرم که او را سه طلاقه نمودم) و این با فرهنگ اهل بیت علیهم السلام‌ هیچگونه سازگاری ندارد، بلکه خلاف ضرورت احادیث اهل بیت و فقه شیعه است که در فقه شیعه کاملاً و مبسوط بحث شده است.

عن علی بن إبراهیم ، عن أبیه ، عن ابن أبی عمیر ، عن حماد ، عن الحلبی ، عن أبی عبد الله علیه السلام قال : من طلق امرأته ثلاثا فی مجلس وهی حائض فلیس بشئ.(ابا عبدالله(ع) فرمودند: کسی که در یک مجلس همسرش را سه طلاقه کند و نیز حائض باشد هیچ ارزشی ندارد. (طلاق باطل است))وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 21 .

سخن فوق از امام صادق(ع) در مورد سه طلاقه، نشان میدهد که از دید شیعه سه طلاقه عملی غلط است پس چگونه یکی از پیشوایان شیعه چون امام حسین، بدان دست میزند؟

سوم:

یکی از شرائط طلاق حضور دو شاهد عادل می باشد که در داستان فوق این امر رعایت نشده است.

قرآن می‌فرماید:

وأشهدوا ذوی عدل منکم.(دو عادل از بین خودتان به شهادت بگیرید) (طلاق/2)

تلک حدود الله ومن یتعد حدود الله فقد ظلم نفسه.(این حدود الهی است و هر کس از آن تعدی کند بر خودش ظلم نموده است) (طلاق/1)

و نیز امام صادق علیه السلام می‌فرماید‌:

ولا یجوز الطلاق إلا بشاهدین ...(طلاق جایز نمی‌باشد مگر با حضور دو شاهد.)وسائل الشیعة (آل البیت)، شیخ حر عاملی، ج 22، ص 25 .

چهارم:

در داستان فوق امام حسین علیه السلام‌ به عبدالله سلام می فرماید: بل أدخله علیک حتى تبرئی إلیه منه کما دفعه إلیک.(تو داخل منزل من شده و با ارینب ملاقات کن و با تحویل اموال خود ذمه او را بری کن.) و این نیز با سیره اهل بیت علیهم السلام‌ و غیرت مردانگی عرب سازگاری ندارد که یک مرد اجنبی و نامحرم را به اندرون خویش راهنمایی کنند.گذشته از این که بری شدن ذمه نیازی به خلوت با نامحرم ندارد.

پنجم:

گذشته از بطلان قطعی روایت فوق به اندازه کافی در اسباب و عوامل زمینه ساز واقعه کربلا در کتب شیعه و سنّی بحث شده است که هیچ جای شک و شبهه باقی نمی‌گذارد تا نوبت به طرح این شبهه سست و بی اساس برسد.

ششم:

با صرف نظر از تمامی اشکالات موجود که ذکر شد اگر چنان‌چه این داستان بدون مواردی که با مقام عصمت و سیره اهل بیت منافات دارد صحت می‌داشت و اتّفاق افتاده می‌بود، در حقیقت امام علیه السلام‌ با این کار خود، از طرفی جنایات معاویه و یزید را برای مردم اثبات می‌کند که این ها برای رسیدن باامیال شوم وشیطانی خود به هرکاری دست می زدند.و از طرفی دیگر با این کار از پاشیده شدن یک زندگی موفق وگرم جلوگیری کرده است.

حال برای این افراد مغرض سخن امام حسین را تکرار میکنم: اگر دین ندارید و باوری به معاد ندارید اقلا در این دنیا آزاده باشید.