Thursday, May 7, 2009

خطر یهود

«لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا» مائده ۸۲



از آغاز کارم، خیلی از دوستان از من خواسته اند که به بیان خطر یهودیت، بهائیت و نیز وهابیت بپردازم و در مورد آنها افشاگری نمایم. البته باید خاطرنشان کنم در برابر یهودیت، بهائیت و وهابیت اساسا" چیز خطرناکی نیستند. از دیدگاه این حقیر این دو مکتب اساسا" ناشی از خطاهای بشری بوده و با خطر دهشتناک یهودیت اساسا" قابل مقایسه نیستند.



با کمال تأسف مردم ما، اصلا توجهی به خطر یهود، ندارند و این مسئله خیلی ناگوار است و مانند خواب بودن در زمان تهاجم دشمن است. آیا یهود به ما حمله کرده است؟ در این مقاله پاسخی به این سؤال خواهید یافت.



علت کم توجهی مردم به خطر ناشی از یهود چیست؟



۱.گروهی تحت تأثیر سیستم تبلیغاتی مخوف یهودیها قرار دارند که پایینتر از آن نیز سخن میگوییم.



۲.گروهی به خاطر لجبازی با نظام جمهوری اسلامی، با هر چیزی هم که نظام از آن سخن بگوید دشمنی میکنند لذا بخاطر اینکه حکومت از دسیسۀ یهود سخن میراند آنها مثل دیو وارونه کار برعکس سعی در دفاع از حقوق از دست رفتۀ یهودیها دارند!!



۳.گروهی نیز به علت تمایلات نژادپرستانه و ضدعربی، با هر چه که با عرب بجنگد موافقند و رژیم صهیونیستی نیز از این دسته است!!



البته این مقاله، چندان خطاب به این افراد نیست، بلکه من سعی دارم حقایق را برای مسلمانان بنگارم و در این راه از خدا، یاری میطلبم.



آیا یهودیت و یهودیان همه خطرناکند؟



البته پاسخ به این سؤال منفیست. ما مثل مسیحیان قرون وسطایی نمیندیشیم که بخواهیم یهودیان را دشمن محض بدانیم.



اما خاصیتهای عجیبی در بین یهودیان وجود دارد. یهودیها خاصیتهای اخلاقی خاصی دارند که آنها را از دیگران متمایز میکند:



۱. مظلوم نمایی: یهودیها در این زمینه بسیار استاد هستند این مظلوم نمایی هم در خود آنها احساس مسئولیت بیشتری ایجاد میکند و هم نظر ترحم آمیز افکار عمومی را به سویشان جلب میکند تا جایی که امروزه همه معتقدند: یهودیها باید جایی داشته باشدند تا بتوانند در آن زندگی کنند!



همین مظلوم نمایی هاست که چشم جهانیان را به کشتارهای فلسطین بسته است بخصوص که در وسایل ارتباط جمعی و شرکتهای سینمایی نفوذی عمیق دارند.



۲.حس قومیت گرایی: این قومیت گرایی تا به جایی پیش رفته است که یهودیت را به مکاتب نژادپرستانه شبیه کرده است. یهودیها فکر میکنند به واسطۀ یهودی بودن و این که از نسل یعقوب(ع) هستند از یک برتری اساسی نسبت به سایر اقوام برخوردارند و باید بر بقیه سروری کنند! هزاران سال آوارگی هم خودشان ادعایش را دارند، نتوانسته است آنها را از این نظر برگرداند!



این حس قومیت گرایی یکی از نقاط قوت رژیم صهیونیستی است. ویکتور استروفسکی،مأمور سابق موساد، در کتاب «راه نیرنگ» میگوید که روش اجرای عملیاتهای موساد در کشورهای عربی (که سفارتی در اختیار حکومتشان قرار نمیدهند تا در آن دفتری برای موساد داشته باشند) اینطور است که از یهودیان مقیم این کشورها استفاده میکنند. برخی از این یهودیان به صورت داوطلبانه منزل یا مغازۀ خود را برای پوشش برخی عملیاتها در اختیار موساد قرار میدهند.(استروفسکی از ابتدای دهۀ نود بخاطر این کتاب در زندان صهیونیستها به سر میبرد)



۳.تمایل فراوان به تحریف حقایق: این مسئله،اصل بحث ما است. فعلا فقط اینرا بگویم که به قول شهید مطهری،در بحث انحرافات در واقعه تاریخی عاشورا، یهود قهرمان تحریف است در قرآن:



فَرِيقٌ مِّنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِن بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ وَهُمْ يَعْلَمُونَ بقره ۷۵




مقابلۀ یهودیت با اسلام


با وجود اینکه به گواهی تاریخ(سیرۀ ابن هشام) تا پیش از بعثت پیامبر(ص)، یهودیان، کفار یثرب را تهدید میکردند که به مدد پیامبری که از مکه برمیخیزد، شما را شکست میدهیم؛ به محض شنیدن خبر ظهور پیامبری که وعده اش را میدادند، به مقابله با او پرداخته، قریش را در پرسیدن سؤالات به ظاهر سخت از پیامبر یاری نمودند.



پس از اینکه پیامبر اعظم(ص) به مدینه هجرت فرمودند نیز یهودیان مدینه، علیرغم اینکه با پیامبر خدا پیمان بسته بودند بارها از پشت سر، بر اسلام و مسلمین خنجر زدند(تمسخر اسلام و پیامبر، توطئه های پیاپی، درگیریهای پیاپی با مسلمین، حمایت مالی از قریش و تحریک آنان به جنگ با مسلمین،توطئه در جنگ خندق، تلاش برای کشتن پیامبر و حتی یکبار مسموم کردن پیامبر و...) و لذا طبق مفاد پیمان از مدینه اخراج شدند.



اما این اخراج نتوانست خطر وحشتناک یهود را، از میان بردارد. یهودیان تازه مسلمان مانند زهری که همراه غذا به درون بدن راه میابد، به درون مسلمین راه یافتند و از همۀ آنها معروفتر،کعبالاحبار، است. این آقا که متأسفانه در زمان جناب عثمان،خلیفۀ سوم، به سخنگوی دینی در مرکز حکومت تبدیل شده بود، دهها افسانه و حدیث دروغین به اسلام افزود. همین است که ما در کتب تاریخ و حدیث مسلمین حرفهای گزاف و گاها" توهین آمیز در مورد پیامبر و بزرگان اسلام میبینیم.



دوران نوین مقابلۀ یهودیت با اسلام


یهودیها فقط با مسلمین مشکل نداشتند و هر جا که قدرتی میافتند همان کاری را با دیگران میکردند که با مسلمین کرده بودند. اما از شانس بدشان، در اروپا مسیحیت قدرت زیادی داشت ودوران تفتیش عقاید یکی از سیاهترین دورانها را برای آنها رقم زد. مسیحیان متعصب به نسل کشی از آنان پرداختند و در کنار آن به کشتار بقایای مسلمین در اسپانیا نیز ادامه دادند. دولت عثمانی کشتیهایی را برای نجات جان مسلمین به اسپانیا فرستاد که یهودیان نیز همراه با مسلمانها سوار کشتیها شدند و به عثمانی پناهنده گردیدند. چه بسا اگر عثمانی نبود، اروپا از وجود یهود پاکسازی میشد.


در یکی دو قرن اخیر بار دیگر یهودیان، به فکر بازسازی شرایط خویش افتادند و از همان حس مظلوم نمایی نیز برای جلب عواطف همکیشان و مردم سکولار مدد جستند که در اواخر تلاشهایشان روی کار آمدن فردی چون هیتلر نیز به آنها یاری رساند! افسانۀ هولوکاست بدون هیتلر، غیرقابل آفرینش بود! با آنهمه مظلوم نمایی تلاشهای فراوان یهود برای تأسیس کشوری در «سرزمین موعود» توانست موافقت جهانیان را نیز برانگیزد. لذا سازمان ملل(!) رأی به ایجاد کشوری به نام اسرائیل داد!



با ایجاد این کشور جدید، یهودیان که اصلیترین دشمن خود را مسلمینی میدیدند که میخواهند خاکشان را از آنها پس بگیرند با تمام قدرت به مقابله با اسلام پرداختند. یهودیان که اساسا علاقه خاصی به قرار گرفتن بر رأس هرمهای جنگهای تبلیغاتی دارند، توانستند اینکار را به خوبی انجام دهند.



کرسی های شرق شناسی دانشگاههای جهان، بسیاری از شبکه های معتبر خبری و بسیاری از شرکتهای بزرگ فیلمسازی دنیا، در دست یهودیان است.



یهودیان مستشرق، در کتب به ظاهر علمی خود، بزرگترین دروغها و تهمتها و توهینها را در مورد اسلام به چاپ میرسانند و به خورد مردم دنیا میدهند. بسیاری از مطالبی که در کتب و سایتهای اسلامستیزان میبینید ترجمۀ آثار این مستشرقین تحریفگر است.علت اینکه نمیتوانید در اینترنت سایتهای لامذهب فقط بر ضد اسلام مینویسند این است که یهودیان بر ضد اسلام مینویسند و اینها هم که از آنها کپی میکنند فقط مطالب ضداسلامی میابند! متأسفانه برخی دانشجویان ناآگاه ما نیز با خواندن این مطالب سراسر تحریف به واسطه اینکه نویسندۀ آن یک مستشرق معروف است این تهمتها را جزء حقایق میپندارند! لازم به ذکر است که مستشرقین یهود، از افسانه سازیهای پیشینیان خود همچون کعبالاحبار و ابنالنديم، که در تاریخ اسلام همچون داستانهای واقعی ثبت شده است، نیز کمال استفاده را برده اند.


از سوی دیگر در واحدهای خبررسانی،که معروفترینهایشان توسط یهودیان اداره میشوند، نیز سعی میکنند، اخبار مربوط به مسلمین را طوری منعکس کنند که آنها را در دید مردم دنیا گروهی وحشی، تروریست و ضدبشر جلوه دهند.



محصولات سینمایی یهودیان که همه ساله بر ضد مسلمین و در تلاش برای تحقیرشان ساخته میشود؛ سعی میکند آنچه را که، سرویسهای خبری ادعا میکنند و مستشرقین یهود مینویسند، بر روی پردۀ سینما به خورد مخاطب بدهند.



در همچو روزی وای بر کسانی که در خواب غفلت به سر میبرند.


آخر تا به کی باید در خواب باشیم؟




اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید.

ترفندهای شبهه افکنها(5)

بهانه کردن عملکرد گروهی از مسلمانان و حکومتهای مسلمین




یکی از مهمترین تکنیکهایی که توسط شبهه افکنها بکار برده میشود اینستکه وضع امروز مسلمین را به رخ بکشند و بگویند اسلام باعث بدبختی انسانهاست! پاسخ این سخن پوچ را همراه با یک شبهه میدهم:



یکی از این افراد، در یکی از تالارهای گفتگوی سایتش در بحثی پیرامون «نجاست سگ و خوک» در بخشی از بحثش این شبهه را بار دیگر مطرح کرده است:



شبهه: غربیها هم که از نظر لاابالیگری در جهان مشهورن من فقط موندم چرا اینقدر اختراع میکنند و پیشرفت میکنند و مسلمانها که لاابالیگری نمیکنند در جهان شده اند یک مشت آدم مصرف کننده بی عرضه بی خاصیت تروریست!


زمان ارسال: 08-23-2007, 09:44 AM



پاسخ(این پاسخ در آن سایت مطرح نشده است):



۱. شبهه افکن، فراموش کرده است که آنچه باعث پیشرفت غرب و اختراعات فراوانشان شده است، افراد لاابالی و اراذل و اوباش آمریکا نیستند؛ بلکه فرزانگان و دانشمندان غرب است. بد نیست بدانیم که دانشمندان هیچیک افرادی «لاابالی» نیستند!



۲. افرادی که ترور میکنند یا بی خاصیت هستند، در همه جای دنیا وجود دارند اتفاقا تعدادشان در بین گانگسترهای آمریکایی خیلی بیشتر است!



در ضمن به همفکران این آقا عرض میکنم که آن افرادی که به اسم اسلام دست به ترور میزنند، خود ناقض اسلامند، چرا که اسلام مخالف ترور و قتل انسانهاست:



پیامبر اکرم(ص) فرمودند: مؤمن با ترور کسی را نمیکشد. (طبری، جلد7، 248)



به خاطر همین بود که مسلم بن عقیل حاضر نشد از پشت سر به ابن زیاد حمله کند؛ اما امثال تو شب و روز از پشت سر بر پیکر اسلام خنجر میزنید.



این آیه از قرآن را ببینید:



مَن قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً مائده ۳۲



هر کس، کسی را که قتل نفس نکرده یا بر زمین فساد نکرده است، بکشد، گویی تمام مردم را کشته است.



حالا جناب شبهه افکن بگو اربابانت روزی چند نفر را در سراسر دنیا بدون هیچ گناهی به عالم دیگر میفرستند؟



در نهایت این را نیز اضافه میکنم که تروریستهای القاعدة، در طول حکومت سیاهشان بر افغانستان بارها و بارها احکام اسلام را زیر پا نهادند و اکنون هم از منفورترین گروهها نزد مسلمین هستند.



۳.اگر شرایط امروز مسلمین اینچنین است از نتایج فریبکاریهای اربابان همین آرش است!


اسلام اگر بد بود از روز اول باعث پسرفت انسانها میشد حال آنکه تا سال هزارم بعد از هجرت حکومتهایی که اسم اسلام را یدک میکشیدند، امپراتوری عظیمی را تشکیل میدادند که از غرب تا وین و مراکش و الجزایر، از شرق تا شرقی ترین نقاط هند از شمال غرب تا گرجستان و لهستان و از شمال شرقی تا دریاچۀ آرال و از جنوب تا یمن و مصر پیشرفته بود.



آقای شبهه افکن در تاریخ نخواندی که مسلمانان در ابتدای قرن دوم تا جنوب فرانسه نیز پیش رفتند؟ نخواندی قسطنطنیه را که ایران فقط یکبار توانست محاصره اش کند را بارها به محاصره انداختند؟



چگونه است که اسلام برای اقوام ناتوان عرب و ترک باعث پیشرفتهای شگفت شد؟ فراموش کردی که بعد از آمدن اسلام به ایران بود که کودکان بی بضاعت هم حق تحصیل یافتند؟ فراموش کردی که این اسلام بود که سنت زشت ازدواج با محارم را در ایران منسوخ کرد؟ در تاریخ نخواندی که اسلام بود که نظام طبقاتی را از ایران برداشت؟



ندیدی آن همه آثار زیبای سرامیکی و بناهای زیبای اسلامی را در کشورهای مختلف؟ نمیدانی که وقتی که کشیشهای اروپایی شپش را مرواریدهای خدا بر زمین میخواندند، پیامبر اسلام فرمود: النظافت من الایمان ؟


اینرا هم اضافه کنم که یکی از عوامل مهم پیشرفت غرب این بود که در جنگهای صلیبی با فرهنگ و دانش مسلمین آشنا شدند و همین امر باعث بیداری آنان شد.



آری اگر امروز جهان اسلام نسبت به غرب فقیرتر شده است، نتیجۀ استعمار است؛ نتیجۀ بیفکری سران کشورهای اسلامیست و اینها هیچ ربطی به اسلام ندارد. روزی هم خواهد رسید که باز مسلمانها کمر راست کنند و بساط استعمار نو را برچیندند. پس از اربابانت بخواه تا بیشتر به تو پول بدهند که بیشتر به تبلیغات پوچت ادامه دهی.



۴.صحیح است که وضع امروز مسلمین از غرب بدتر است، ولی همین امروز هم بسیاری از دانشمندان، محققان و فیلسوفان جهان مسلمان هستند. از شانس بدت اسلام در غرب هم در حال نفوذ است و تبلیغات عبث امثال تو هیچ اثری ندارد!



پس ای دشمن خدا در همین حال بمان تا زمانی که آگاهت کنند!( حَتَّى أَتَانَا الْيَقِينُ مدثر:۴۷)


حکومت یزید و افشای چهره ضداسلامی بنی امیه

مرگ معاویة بن ابوسفیان


پیش از این در مورد خلافت معاویه سخن گفتیم. معاویه در سن هشتادسالگی در رجب سال ۶۰ جان سپرد و پسرش که تلاش فراوانی برای ولایت عهدی وی کرده بود به خلافت رسید. معاویه فردی بسیار زیرک و سیاستمدار بود. برعکس یزید از سیاستمداری پدر بویی نبرده بود.




آغاز کار یزید


علیرغم وصیت معاویه، یزید تلاش کرد که به زور از حسین بن علی(ع) بیعت بگیرد و همین سیاست را در مورد عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر نیز پیش گرفت. این سه نفر همگی در مدینه بودند. حسین(ع) و فرزند زبیر از مدینه خارج شده به مکه و آمده، احرام بستند.بنا به دلایلی حسین(ع) حج را نیز نیمه کاره رها کرد به سوی کوفه حرکت نمود که در این مورد در بحث زندگانی ائمه بیشتر توضیح میدهیم. سپاه یزید در کربلا با حسین(ع) وهمراهانش روبرو شده با پافشاری بر شعار «یا بیعت یا جنگ» حسین(ع) را که حاضر به بیعت با یزید نبود، در دهم محرم سال ۶۱ به شهادت رساندند.



در این ماجرا سپاه شام و کوفه بسیاری از فرامین اسلام را زیر پا نهاد که تا آن زمان سابقه نداشت یا فقط توسط معاویه انجام شده بود. از آن جمله: اجبار در بیعت، شکستن حرمت اهل بیت نبوت و به اسیری بردن آنها، شکستن حرمت نماز آنهم پس از مجال دادن برای اقامۀ نماز، بستن آب، شکستن حرمت پناه دادن(در ماجرای مسلم بن عقیل)، بیحرمتی به اجساد و به نیزه کردن سرها، جنگ در ماه حرام و...



مسائل فوق چهرۀ ضداسلامی بنی امیه را آشکار نمودند و باعث آغاز تحرکاتی بر ضد بنی امیه شدند که تا انقراض حکومت بنی امیه ادامه داشت.




عکس العمل مردم حجاز



وقتی خبر قتل امام حسين‌، عليه‌السّلام‌، به حجاز رسيد عبدالله بن‌ زبير به استحضار صناديد قريش فرمان داد و رؤساي مكه را طلبيده بر منبر رفت و بعد از اداي‌ حمد الهي و درود حضرت رسالت‌پناهي‌، گفت‌: «اي اهل حرم بدانيد كه ساكنان عراق و متوطّنان آن ديار همه كافر و فاجرند، مگر اندكي‌. مؤيّد اين مقال آنكه كوفيان به ارسال رسل و رسائل‌، حسين علي را كه بهتر و مهتر قبايل عرب بود طلب داشتند و چون آن جناب از حرم‌ بيرون رفته روي به كوفه نهاد همان مردم كه در بيعت او درآمده انتظار قدوم شريفش داشتند شمشير در روي او كشيدند تا آن سرورِ دودمان‌ِ رسالت به تيغ ستم آن جماعت با اهل بيت خود كشته شد.»


بعد از آن بر امام حسين‌، عليه السّلام‌، دعا كرد و به تعداد معايب يزيد زبان گشاد و او را به شرب خمر و ساير محرمات منسوب گردانيد و خلايق را علي سبيل الشهرة والاعلان به‌ متابعت و مبايعت خود دعوت نمود.



و در كامل التواريخ آورده كه چون يزيد بن معاويه به يقين دانست كه ابن زبير اطاعت و انقياد او نمي‌نمايد و داعيۀ خلافت دارد، ابن عضاة اشعري و مسعده را با جمعي به مكه فرستاد و غلي نقره به ايشان داده گفت‌: اگر عبدالله زبير را در مقام ملايمت يابيد بيعت من بر وي‌ عرض كنيد، والا اين غل بر گردن او نهاده متوجه دارالخلافه شويد. و گويند با آن غل‌، برنس‌ خز نيز فرستاده بود كه بر بالاي آن پوشند تا مردم نبينند، و والي مكه در آن حين عمرو بن‌ سعيد بود.


چون آن جماعت به مكه رسيدند ديدند كه اكثر اهل حجاز و تهامه مايل به بيعت‌ عبداللّه زبيرند، بلكه با او بيعت كرده‌اند. با وجود اين حال بيعت يزيد بن معاويه بر عبداللّه‌ عرض كردند و او را تكليف اين معني نمودند. عبداللّه در جواب ايشان گفت‌: صلاح در آن‌ است كه شما به جانب دمشق مراجعت كنيد كه من نه با يزيد بيعت مي‌كنم و نه مذلت غل بر گردن مي‌گيرم‌. ايشان گفتند: مگر داعيۀ خلافت داري‌؟ ابن زبير گفت‌: من مطيع و منقادم‌، اما نفس من به اين راضي نمي‌شود كه به بيعت يزيد درآيم و به خواري غل همداستان شوم‌.


پس ايشان بازگشته به دمشق آمدند و آنچه ديده بودند به يزيد معلوم كردند. يزيد، نعمان‌ بن‌بشير انصاري و عبدالله بن زيدالاشعري و مسلم بن عتبةالمزني را با هفت نفر از اشراف و اكابر شام به مكه پيش ابن زبير فرستاد تا او را به بيعت او دعوت نمايند. چون اين جماعت به‌ مكه رسيدند ابن زبير را در مسجدالحرام يافتند. پس او را به اطاعت و انقياد يزيد دعوت‌ نموده در آن باب مبالغۀ بسيار نمودند. ابن زبير آن مجلس را به تواضع و تكلف گذرانيده از مجلس بيرون رفت‌. بعد از آن روز ديگر خلوت نموده از نعمان بن بشير پرسيد: اي نعمان به‌ حق‌ّ اين بيت‌الحرام كه تكلّف نكني و راست گويي كه من بهترم يا يزيد؟ پدر و مادر من بهترند يا پدر و مادر يزيد؟ عمّه و خالۀ من بهترند يا از آن‌ يزيد؟ نعمان گفت‌: اي عبداللّه چون سوگند دادي من راست مي‌گويم كه تو را و دودمان تو را هيچ نسبت بر يزيد و خاندان او نيست‌؛ چه‌ پدر تو زبير، مادر تو اسماء، و عمۀتو خديجه و خالۀتو عايشۀ صديقه است‌. عبدالله گفت‌: پس‌ در بيعت من با يزيد چه مي‌گويي‌؟ نعمان گفت‌: من راضي نيستم كه تو با او بيعت كني‌. بعد از آن ابن زبير اظهار مخالفت نمود و اهل شام مأيوس شده مراجعت كرده يزيد را از كماهي‌ حالات خبر دادند.



اما عبدالله بن زبير بعد از رفتن ايشان تمام مردم حجاز و تهامه را دعوت نمود و جميع‌ ايشان در مقام بيعت درآمدند مگر عبداللّه عباس و محمّد حنفيه‌. پس ابن‌زبير گماشتگان يزيد را از مكه بيرون كرد. و به قولي مروان بن حكم و اولاد و اهل بيت او به شام رفتند.


سال ۶۲ هجری و افزایش مشکلات بنی امیه



در این سال یزید عمرو را از حکومت مکه و مدینه عزل کرد و ولید بن عتبه را به جای او گماشت. در كامل التواريخ مسطور است كه چون يزيدبن معاويه توليت مدينه و حجاز را به وليدبن عتبة بن ابي‌سفيان مفوض داشت‌، به او نوشت كه‌: سبب عزل عمرو بن سعيد از ايالت آن ديار آن بود كه به من رسانيدند كه او در باطن با ابن‌زبير است و اگرنه ابن‌زبير را به اَسْهَل وجوه مي‌تواند گرفت‌. پس بايد كه تو در باب گرفتن‌ عبداللّه زبير به هر وجه كه باشد تغافل ننمايي و در آن باب سعي و اهتمام به جاي آري‌. و اگر به‌ هيچ وجه از روي ظاهر بر او قادر نتواني شد بايد كه از راه مكر وحيله درآمده او را دستگير نموده به دارالخلافه فرستي‌



وليد بن‌عتبه در مقام آن شد كه ابن زبير را غافل ساخته به هر نحوي كه باشد دستگير نمايد، كه ناگاه خبر رسيد كه نجدة بن عامر حنفي در يمامه به واسطۀ قتل امام حسين بيرون آمده‌ طلب خون او مي‌نمايد، و ابن زبير در حجاز اظهار مخالفت كرد. امّا ابن زبير از وليدبن عتبه بسيار ملاحظه داشت‌؛ چرا كه او مردي كارديده بود و ابن زبير از او بترسيد كه مبادا به يك حيله‌اي او را به دست آورد، بنابراين از روي مكر و حيله مكتوبي به يزيد نوشت كه‌:



«تو به سوي ما مردي فرستادي بي‌حيا كه به هيچ وجه رشد خود نمي‌داند و گوش به پند عقلا نمي‌كند و مردم را به واسطۀ درشتي و سوء خُلق از تو متنفّر مي‌سازد. اگر تو به جاي او كسي كه‌ به حسن خلق موصوف باشد و با مردم مدارا كند به سوي ما فرستي هر آينه اميدوارم كه به‌ واسطه‌ٴ او بسي امور مشكله آسان شود و تفرقۀ مسلمانان بدل به جمعيت شود و تنفّر خاطر خلايق زايل گردد.»



آغاز نهضت مردم مدینه



وقتی نامه به يزيد رسيد خيال كرد كه ابا و امتناع عبدالله بن زبير از اطاعت و انقياد او بنابر درشتي و ناهمواري وليدبن عتبه است‌. پس او را از ايالت آن ديار عزل نموده حكومت‌ آن ديار را به عثمان بن محمدبن ابي‌سفيان ــ كه جواني بود تجربه‌ٴ امور ناكرده ــ ارزاني‌ داشت‌. چون عثمان به مدينه آمد جمعي از اكابر اهل مدينه را تكليف كرد كه به دمشق رفته‌ ملازمت يزيد كنند. از جمله‌ٴ آن جماعت عبدالله بن حنظلۀ غسيل الملائكه‌، عبدالله بن ابي عمرو بن حفص‌بن مغيره‌ٴ مخزومي‌، منذربن زبير و جمعي ديگر از اشراف مدينه متوجه دمشق شدند.


چون به دمشق رسيدند يزيد ايشان را تعظيم و تكريم زياد كرد و هر يكي را صله‌اي‌ لايق داد؛ چنانچه در كامل‌التواريخ مسطور است كه عبداللّه‌بن حنظله را صدهزار درم داد و با او هشت پسر بودند هر يكي را ده هزار درم داد. و بعد از چند روز ايشان را رخصت مراجعه داد. همه باز به مدينه آمدند مگر منذربن زبير كه او به عراق نزد ابن‌زياد رفت‌. و يزيد منذربن زبير را نيز صدهزار درم داده بود.


چون اين جماعت به مدينه آمدند شروع در معايب يزيد كرده در مجالس و محافل‌ مي‌گفتند كه ما از پيش مردي مي‌آييم كه او را دين نيست و مدام به شرب خمر و استماع لهو و لغو مشغول است و جمعي بي‌دينان نزد او به اقسام فسوق اقدام مي‌نمايند. پس عبدالله بن‌حنظله‌ برخاست و گفت‌: «اي اهل مدينه من از پيش مردي آمده‌ام كه اگر غير از فرزندان هيچ كس‌ ديگر نيابم هر آينه با او در راه خدا جهاد مي‌كنم‌، و حال آنكه او به من عطا كرده و اكرام نموده‌ و من عطاي او قبول نكردم الاّ از براي آنكه به آن مال قوّت گيرم بر جنگ او.» پس اهل‌ مدينه اتفاق كردند و يزيد را خلع نمودند و با عبدالله بن حنظله بيعت كردند.



يزيد، نعمان بن بشير انصاري را به مدينه فرستاد و به او گفت‌: «اي نعمان‌، اكثر اهل مدينه‌ قوم تو هستند. بايد كه ايشان را منع كني كه اگر ايشان به من مخالفت نكنند هيچ كس جرأت بر مخالفت من نخواهد كرد.» پس نعمان‌بن بشير به مدينه آمد و هر چند مردم مدينه را از مخالفت‌ يزيد منع نمود قبول نكردند.



سال ۶۳ هجری و قیام مردم مدینه



مردم مدينه بعد از مراجعت نعمان‌بن بشير، عثمان‌بن‌ابي‌سفيان را كه والي مدينه بود از شهر اخراج كردند و جمعي كثير از بنواميه كه در مدينه‌ بودند در سراي مروان حكم جمع شدند. اهل مدينه ايشان را محاصره نموده از ترددّ مانع شدند. طبری گوید: امام سجاد(ع) در این زمان به مروان و خاندانش پناه داده بود.



ايشان پنهاني كسي را پيش يزيد فرستادند و استغاثه نمودند. يزيد، عمرو بن سعيد(حاکم پیشین مدینه و مکه) را حكم كرد تا با لشكري عظيم از شام متوجه مدينه شده متمردين را به قتل رساند.عمرو بن سعيد قبول نكرده به تمهيد مقدمات معذرت اشتغال نمود.


پس يزيد رسولي نزد ابن‌زياد فرستاده پيغام داد كه متوجه يثرب گردد و بعد از فتح مدينه به محاربۀ ابن‌ زبير شتابد. ابن‌زياد گفت‌:«به خدا سوگند كه من از براي اين فاسق غزو مكّه و مدينه با قتل فرزند رسول خدا جمع نمي‌كنم‌.» پس خود را به بيماري انداخته عذر خواست‌. طبری گوید که مادر ابن زیاد او را بخاطر قتل حسین(ع) سرزنش نموده بود و این امر دلیل گفتن حرفیست که در بالا از ابن زیاد نقل شده است.



چون يزيد از رفتن ابن‌زياد مأيوس شد. مسلم‌بن عقبه را كه به مراتب از ابن‌زياد بدبخت‌تر بود(عین عبارت از تاریخ الفی) به اين مهم تعيين نمود و در حين وداع به مسلم گفت‌: اي مسلم سه نوبت مردم‌ مدينه را به اطاعت من دعوت كن‌. اگر قبول نمودند فهوالمراد، والا در قتل و غارت آن بلده‌ تقصير منمایي‌. و چون در آن وقت مسلم بن عقبه مرضي داشت‌، يزيد گفت‌: اگر تو به واسطۀ ضعفي كه داري به حرب قيام نتواني نمود حصين بن نمير را به نيابت خود تعيين نماي‌. و وصيت ديگر آنكه از بني‌هاشم در تعظيم و تكريم علي‌بن‌الحسين ،زين‌العابدين، دقيقه‌اي‌ نامرعي نگذار كه به من يقين شده كه در اوايل اختلاف اهل مدينه پيش او رفته عرض خلافت‌ كردند او ابا نموده از مدينه بيرون رفته در ضيعتي از ضياع خود ساكن گشته كنج عافيت و سلامت بر مسند حكومت گزيده است‌. طبری گوید که یزید به پناه دادن امام(ع) به مروان نیز اشاره نمودند.(در این مورد که چرا امام سجاد(ع) با مردم مدینه در این قیام همراه نشد در بحث زندگانی ائمه بحث میکنیم.) به نظر میرسد یزید از ماجرای کربلا، به صحت نظر پدرش مبنی برای به حال خود رها کردن اهل بیت پی برده بود.



چون آواز لشكر شام به اهل مدينه رسيد معارف آن شهر جمع شده با عبدالله‌بن‌ حنظله گفتند: بنواميه را كه در سراي مروان حكم مضبوط ساخته‌ايم بايد كشت‌؛ چرا كه ما از ايشان ايمن نيستيم‌، چه احتمال دارد كه چون سپاه مخالف نزديك شوند اين گروه به آن‌ جماعت پيوندند و در روي ما شمشير كشند و ايشان را تعليم كنند كه از كدام ممر به شهر در مي‌بايد آمد و چه كيفيت با ما حرب تواند كرد ولی ابن حنظله قبول نکرد و گفت از ایشان قول بگیریم که با ما نجنگند و از شهر بیرونشان کنیم. در بعضي تواريخ چنين به نظر آمده كه مروان پيش از اين واقعه به شام رفته بود .




جنگ حرّه و ادامۀ جنایات



به هر حال‌، چون بني‌اميه از مدينه بيرون آمده متوجه شام شدند چند مرحله قطع نمودند كه در اثناء راه در وادي‌القري‌ به مسلم بن عقبه رسيدند. مسلم كس فرستاد و عمرو بن‌عثمان‌ بن‌عفّان را طلبيد. چون عمرو حاضر شد از وي پرسيد: چه خبر داري از مدينه‌؟ ما را مشورت‌ بنماي كه به چه وجه با ايشان جنگ كنيم‌؟ عمرو گفت‌: من در باب اهل مدينه چيزي نمي‌توانم‌ گفت‌؛ چرا كه مرا سوگند دادند و عهود و مواثيق گرفتند كه خلاف آن نمودن شرط مروّت و اسلام نيست‌. مسلم از اين سخن خشمگین شده گفت‌: واللّه اگر پسر عثمان بن عفّان نمي‌بودي‌ همين لحظه تو را گردن مي‌زدم‌. و درشتي بسيار كرد. سپس مروان حکم، پسرش عبدالملک را نزد مسلم فرستاد و او مسلم را راهنمایی کرد و گفت: «مصلحت آن است كه چون به نزديك مدينه رسي در ميان خرماستان فرود آيي و فرمان دهي تا از فلان موضع علف جهت چهارپايان تو بيارند. و چون سپاه آسوده‌ گرديد از جانب مشرق روي به قتال آري و بايد كه تلاقي فريقين در صبح واقع شود، چنانكه از مبداء طلوع آفتاب تا وقت زوال‌، آفتاب از پس پشت شما به رويهاي ايشان تابد تا چشمهاي‌ ايشان به شعاع آفتاب خيره شود و معهذا برق تيغها و نيزه‌هاي شما ايشان را در هيبت اندازد.» و اين جانب مدينه را حرّه گويند، از اين جهت اين واقعه به واقعۀ حره مشهور است‌.



عبدالملك در باب محاربه‌ٴ اهل مدينه مسلم‌بن عقبه را چندان تعليم داد كه او تعجّب‌ نموده وبه قول او عمل نموده از طرف شرقي مدينه متوجه محاصرۀ مدينه گشت‌. ارباب آن‌ بلدۀ طيّبه در پيش دروازه‌ٴ غربي‌، كه آمد و شد شاميان از آن ممّر بود، خندقي كنده و درها بسته‌ بودند و آماده قتال و جدال گشته و با وجود آنكه‌، بنابر تعليم عبدالملك‌، مسلم بن‌عقبه از جانبي درآمد كه اهل مدينه در آن جانب هيچ تهيّه‌ٴ جنگ نكرده بودند. هر چند مسلم از ايشان‌ بيعت يزيد طلب نمود مقبول نيفتاد. بنابراين ناچار مسلم‌بن عقبه به تعبيه‌ٴ سپاه و تسويه‌ٴ صفوف‌ پرداخته خود بنابر ضعفي كه داشت در خيمه بر روي تخت قرار گرفت و يكي از غلامان خود را گفته تا علم او را گرفته بر پيش خيمه نگاه داشت‌.



عبدالله بن حنظله‌، فضل‌بن عباس بن ربيعةبن الحارث بن عبدالمطّلب را كه در جرأت و جلادت عديل و نظير نداشت مقدمۀ لشكر ساخته سواران را ملازم او گردانيده و ايشان خود را بر سپاه شام زده و جمعي انبوه را از ايشان به قتل رسانيدند(آغاز واقعۀ حَرّه روز چهارشنبه بيست‌وهشتم ذي‌حجّةالحرام سال شصت و سه هجري بود.) ولی مسلم با تحریک سپاه شام و ترساندنشان از مجازات یزید آنها را به جوش آورد و فضل و پسرش عبدالرحمن را کشت. از اين جهت اهل مدينه‌ دلشكسته شدند و سپاه شام دلير گشتند و آتش جنگ اشتعال يافته جنگ عظيم دست داد. بسياري از مسلمانان به قتل رسيدند و بقية‌السيف را شاميان تا دروازه‌ٴ مدينه راندند. عبدالله‌بن‌ حنظله چون اين حالت مشاهده كرد با متابعانش پياده شده از دروازه بيرون آمدند. مسلم‌امر كرد تا لشكر او نيز پياده شوند.


شاميان اهل مدينه را تيرباران كردند و سه پسر عبدالله‌بن حنظله به زخم تير پيش او كشته شدند. عبدالله گفت مرا بعد از فرزندان زندگاني به چه كار آيد؟ آنگاه او و برادر مادري‌ او محمدبن ثابت بن قيس الانصاري روي به اعدا آورده چندان جنگ نمودند كه به کشته شدند. لشكر شام به شهر درآمد. مسلم‌بن عقبه منادي كرد كه خون و مال اهل مدينه بر شاميان‌ حلال است‌. پس سه شبانه روز اهل شام مدينۀ طيبه را غارت كردند و اصحاب رسول‌، صلي‌الله‌عليه وآله‌، در كوهها و غارها مختفي شدند.



مسلم پس از سه روز در مدینه بر منبر رفت و فرمان به بیعت داد و و هرکس بیعت نکرد را کشت و در این راه به عبداللّه‌بن ربيعه‌، نبيرۀ ام سلمه‌، رضي‌الله عنها، را هم گردن زد آنهم به جرم اینکه او گفته بود به قرآن و سنت رسول خدا بیعت میکنم ولی مسلم میگفت باید چنان بیعت کنی که هر چه گفت قبول کنی. وی قبول نکرد و سرش قطع شد. مسلم هر کس که راضی به بیعت به کتاب خدا و سنت پیامبر بود را نیز کشت.



در روضةالصفا آورده كه بعد از قتل مغفل بن سنان‌، عمرو بن عثمان بن عفّان را به نزد او آوردند. گفت‌: تو خبيث بن طيبي‌. آن كسي كه چون با اهل شام ملاقات كني مي‌گويي من‌ عمروبن عثمان‌ام‌، خون پدر من از اهل مدينه طلب كنيد. و چون اهل يثرب و حجاز را بيني‌ مي‌گويي كه من يكي از شمايم‌. بعد از آن فرمود تا محاسن او كه بسيار طويل و عريض بود تمامي بكندند و سرمويي از وقاحت در حق‌ّ او فرو نگذاشتند. آخر عبدالملك‌بن‌مروان‌ شفاعت نموده او را خلاص كرد.اما این روایت با ادعای نویسنده مبنی بر خروج کل بنوامیه از شهر به جز مروان و پسرش در تضاد است.



مسلم همچنین بنا به درخواست یزید،از امام زین العابدین(ع) بواسطۀ عدم همکاری با اهل مدینه تشکر کرد و از وی درخواستی مبنی بر بیعت با یزید ننمود.



سخنان یزید پیرامون حره:



چون خبر واقعه‌ٴ حَرّه به يزيد رسيد كينه‌هاي دوران جاهليت را در شعري اين چنين بيان كرد: ((اي كاش پيرمردان‌ قوم من كه در بدر بودند حضور مي‌داشتند و بي‌تابي قبيله‌ٴ خزرج را از برخورد شمشير مي‌ديدند، سخت شاد مي‌شدند و خشنودي مي‌كردند و مي‌گفتند اي يزيد دست تو شل مباد. آري اگر من از فرزندان احمد انتقام نكشم و خونخواهي نكنم‌ از فرزندان عتبه نيستم‌))؛ نهايةالاٴرب ج 7، ص 223. گويا بيت اوّل اين شعر سروده‌ٴ عبداللّه‌بن زبعري است كه در جنگ اُحد سرود. او بعدها مسلمان شد و از سرودن اين بيت و قصيده پوزش خواست‌؛ توضيح استاد دامغاني بر منبع‌ ياد شده‌.



سال ۶۴ هجری و فرمان حمله به مکه



در نامه ای که از یزید به مسلم رسید و مسلم مأمور به حمله به مکه و مقابله با عبدالله بن زبیر شد. مسلم پیش از رسیدن به مکه به حال مرگ افتاد و پیش از مردن سپاه را به حصین بن نمیر سپرد و بدو گفت: اگر اشارت يزيد نبودي من امارت لشكر به تو تفويض نمي‌كردم‌، زيرا كه تو از يمانيه‌اي و مهرباني و رقّتي داري كه ديگران ندارند. پس حصين را وصيّت كردكه‌: چون به مكه رسيدي بايد از سر جد و اجتهاد به حرب عبدالله بن زبير قيام نمايي و بايد كه‌ بر خاطر تو خطور نكند كه اين خانۀ خداست و من چگونه با اهل آن محاربه كنم‌؟ وظيفۀ تو آن‌ كه مجانيق نصب كني و از ويران شدن كعبه باك نداري‌، كه سخن امام(یزید) زياده از كعبه است و هر چه در اوست‌، به تخصيص امامي چون يزيد(!!!). و بايد كه كلمات قريش را به گوش خود راه ندهي‌ تا فريفته نگردي‌ و نیز گفت در قیامت به هیچ عملی جز قتل اهل مدینه امید ندارد! و با گفتن چنین اراجیفی جان داد.



حصین در بیست و هشتم محرم سال ۶۴ هجری به مکه رسید و اهل‌ شام مکه را مركزوار در ميان گرفته بر كوه ابوقبيس منجنيقها تعبيه كرده به جانب كعبه و مسجدالحرام ــ كه عبدالله بن زبير آنجا پناه برده بود سنگ انداختن آغاز نهادند، تا آنكه بسيار كس به زخم سنگ منجنيق هلاك شد و تردد مردم در مكه دشوار شد و کعبه در این ماجرا آسیب دید و طبری گوید در این اثنا خانۀ کعبه آتش گرفت. بدین ترتیب ننگ اهانت به کعبه نیز به کارنامۀ سیاه بنی امیه اضافه شد. زمان محاصره‌ٴ مكّه از ابتداي شهر صفر تا آخر ربيع‌الاوّل امتداد يافت و در آخر ربيع‌الاوّل خبر فوت يزيد بن معاويه به مكّه رسيد. پس مکیان تقویت شدند و اهل مدینه گماشتۀ مسلم در مدینه را اخراج کردند و امویان را کشتند.



حصین کسی را نزد ابن زبیر فرستاد و خواست او را جانشین یزید قرار دهد ولی عبدالله بن زبیر فریاد زد: تا در عوض هر یک از اهل مدینه که کشته شدند ده کس از اهل شام را نکشم دست بر نمیدارم. پس حصین از وی ناامید شد و رهایش کرد.



سبب موت يزيد را چنين آورده‌اند كه روزي به شرب شراب اقدام نموده و در وقتي كه‌ مست و بي‌شعور شد برخاست و آغاز رقص كرد و در اثناء رقص بيفتاد و فرق سرش چنان بر زمين خورد كه تا درك اسفل به هيچ محل قرار نگرفت.‌




جمع بندی:



۱. دوران سیاه حکومت یزید بن معاویه، چهرۀ کریه و ضداسلامی بنی امیه را نشان داد. متأسفانه اسلام ستیزان بسیاری از تبلیغات ضداسلام خود را بر اساس عملکرد امویان انجام میدهند و از آنجمله تحقیر ایرانیان در برابر اعراب است که در زمان حکومت امویان صورت گرفته است.حال آنکه با همین مقاله میتوانید اوج اسلامستیزی بنی امیه را ببینید.



۲. نشانۀ پیروزی خون بر شمشیر اینستکه امام حسین(ع) با خون خود توانست مسلمین را از خواب بیدار کند. هدف امام حسین(ع) هم از قیامش «امر به معروف و نهی از منکر» بوده است.



۳.هدف دیگر امام حسین(ع)، از قیامش اصلاح امت جدش،پیامبر اعظم(ص)، بود. در پی قیام عاشورا و خونخواهیها که با کمال وحشیگری از سوی امویان پاسخ داده شد؛ مسلمین فهمیدند که حکومتی که بر آنها حاکم است هیچ بویی از اخلاق اسلامی نبرده است و این خود باعث ادامۀ شورشها تا انهدام کامل امویان شد.



۴. در پی ماجرای کربلا، تمام رشته های معاویه نیز پنبه شد و تمام تلاشهای وی برای اسلامی جلوه دادن حکومت امویان بر باد رفت.



۵. جالب است که یزید برای حکومتی که فقط چهار سال دوام آورده بود دست به این همه جنایت زد و این خود از عبرتهای تاریخ است.



منابع:



۱.تاریخ طبری جلد ۷


۲.تاریخ الفی جلد اول


۳.تاریخ اسلام کمبریچ


اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

دانلود کتاب "حماسه حسینی" اثراستاد شهید مرتضی مطهری

سلام دوستان. کتاب حماسه حسینی یکی از کتابهاییست که به نظر من برای تمام جوانان ما خواندنش الزامیست. متأسفانه در سالهای اخیر برخی انحرافات در بین برخی مداحان غالی و فاصله گرفته از علما، باعث شده ا ست که برخی از جوانان ما راه را گم کنند و مفهوم عزاداری را درک نکنند و در برخی هیئتها شاهد رفتار غیراسلامی باشیم. این امر هم به لحاظ حیثیت شیعه(و اسلام) و هم به لحاظ عقیدتی بسیار خطرناک است. من وظیفه خود میدانستم که با آوردن مطالبی در نقد این گروه ضاله حساب آنها را از شیعه جدا کنم ولی از آنجا که ممکن بود دوباره برخی من را تبلیغگر اهل سنت بخوانند، تصمیم گرفتم این کتاب ارزشمند از مرحوم شهید مطهری را معرفی کنم:



نام کتاب: حماسۀ حسینی



مؤلف: شهید مرتضی مطهری



ناشر: انتشارات صدرا



این کتاب در دوجلد(در چاپ قدیم در سه جلد که جلد اول فعلی شامل جلد یکم و دوم چاپ قدیم است.) بر اساس چندین سخنرانی و نوشته های مختلف مرحوم شهید مطهری نوشته شده است.در اینجا به قسمت سخنرانیهای آن میپردازم:



۱.انحرافات در واقعۀ تاریخی عاشورا: این فصل را، این حقیر مهمترین بخش کتاب میداند چراکه با کمال تأسف با وجود اینکه نزدیک به چهل سال از سخنرانی مرحوم مطهری میگذرد همچنان جلوه هایی از آنرا در هیئتها شاهدیم که باید اصلاح شوند. هنوز هم در برخی هیئتها به مسائل فرعی بیش از مسائل اصلی اهمیت میدهند و در یک کلام برای برخی هیئتها حسین(ع) ناشناخته باقی مانده است. علت این انحرافات را میتوانید در این بخش از کتاب بیابید.در این بخش از کتاب است که در میابیم چه نوع اشک ریختنی در ایام عزا ارزش دارد و در ضمن با خیلی از تحریفات لفظی معنوی آشنا میشوید.



۲.عنصر امر به معروف و نهی از منکر: خواندن این بخش را نیز به تمام دوستان توصیه میکنم. به خصوص کسانی که احساس میکنند، در جامعۀ امروز امر به معروف و نهی از منکر واجب است؛ بهتر است با خواندن این بخش از کتاب اصول این کار را درک کنید. لازم به ذکر است که مرحوم مطهری «امر به معروف و نهی از منکر» را از برجسته ترین اهداف حسین(ع) میداند که میتوانید شرح آنرا در این بخش از کتاب ببینید. بنا بر روایتی امام حسین(ع) هدف خود از این قیام را اصلاح امت جدش و امر به معروف و نهی از منکر مینامد.





۳.حماسۀ حسینی: این فصل که نام کتاب را نیز بر اساس آن قرار داده اند، با نگاهی حماسی به واقعۀ عاشورا مینگرد و انتقاداتی دیگر را نیز مطرح میکند.



۴.شعارهای عاشورا: این فصل نیز از فصول بسیار مهم کتاب است و بازهم به نکاتی فراموش شده از واقعۀ عاشورا میپردازد.(البته فراموش شده برای ما، نه علما) متأسفانه این روزها شعارهای برخی هیئتها را میتوان توهین به معصومین خواند یا به قول شهید مطهری «شعارهای پست و ذلت بار که حسین(ع) هرگز بر زبان نیاورده است» نامید.



خواندن این کتاب ارزشمند را به برادران اهل سنت نیز توصیه میکنم تا بدانند شیعه به هیچ وجه امام پرست یا چیزی توی این مایه ها نیست!




دانلود کتاب(چاپ قدیم):


جلد یک جلد دو جلد سه




اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید

Monday, May 4, 2009

Did Prophet Muhammad order 900 Jews to be killed ?


It is well known that at the advent of Islam there were three Jewish tribes who lived in Yathrib (later Medina), as well as other Jewish settlements further to the north, the most important of which were Khaybar and Fadak. It is also generally accepted that at first the Prophet Muhammad hoped that the Jews of Yathrib, as followers of a divine religion, would show understanding of the new monotheistic religion, Islam. However, as soon as these tribes realized that Islam was being firmly established and gaining power, they adopted an actively hostile attitude, and the final result of the struggle was the disappearance of these Jewish communities from Arabia proper.
The biographers of the Prophet, followed by later historians, tell us that Banu Qaynuga, 1 and later Banu al-Nadir 2 provoked the Muslims, were besieged, and in turn agreed to surrender and were allowed to depart, taking with them all their transportable possession. Later on Khaybar 3 and Fadak 4 were evacuated. According to Ibn Ishaq in the Sira 5 the third of the Jewish tribed, Banu Qurayza, sided with the Qurashites and their allies, who made an unsuccesful attack on Medina in an attempt to destroy Islam. This, the most serious challenge to Islam, failed, and the Banu Qurayza were in turn besieged by the Prophet. Like Banu al-Nadir, in the time they surrendered, but unlike the Banu al-Nadir, they were subjected to the arbitration of Sa'd b. Mu'adh, a member of the Aws tribe, allies of Qurayza. He ruled that the grown-up males should be put to death and the women and children subjected to slavery. Consequentiy, trenches were dug in the market-place in Medina, and the men of Qurayza were brought out in groups and their necks were struck. 6 Estimates of those killed vary from 400 to 900.
On examination, details of the story can be challenged. it can be demonstrated that the assertion that 600 or 800 or 900 7 men of Banu Qurayza were put to death in cold blood can not be true; that it is a later invention; and that it has its source i Jewish traditions. Indeed the source of the detailes in earlier jewish history can be pointed out with surprising accuracy. The Arabic sources will now be surveyed, and the contribution of their jewish informants will be discussed. The credibility of the details will then be assessed, and the prototype of the earlier jewish history pin-pointed.
The earliest work that we have, with the widest range of details, is Ibn Ishaq's Sira, his biography of the Prophet. It is also the longest and the most widely quoted. Later historians draw, and in most cases depend on him. 8 , But Ibn Ishaq died in 151 A.H., i.e. 145 years after the event in question. Later historians simply take his version of the story, omitting more or less of the detail, and overlooking his uncertain list of authorities. They generally abbreviate the story, which appears just as one more event to report. In most cases their interest seems to end there. Some of them indicate that they are not really convinced, but they are not prepared to take further trouble. One authority, Ibn Hajar, however, denounces this story and the other related ones as "odd tales". 9 A contemporary of Ibn Ishaq, Malik, 10 the jurist denounces Ibn Ishaq outright as "a liar" 11 and "an impostor" 12 just for transmitting such stories.
It must be remembered that historians and authors of the Prophet's biography did not apply the strict rules of the "traditionists". They did not always provide a chain of authorities, each of whom had to be verified as trustworthy and as certain or likely to have transmitted his report directly from his informant, and so on. The attitude towards biographical details and towards the early events of Islam was far less meticulous than their attitude to the Prophet's traditions, or indeed to any material relevant to jurisprudence. Indeed Ibn Ishaq's account of the siege of Medina and the fall of the Banu Qurayza is pieced together by him from information given by a variety of persons he names, including Muslim descendants of the Jews of Qurayza. Against these late and uncertain sources must be placed the only contemporary and entirely authentic source, the Qur'an. There, the reference in Sura XXXIII, 26 is very brief: "He caused those of the People of the Book who helped them [ i.e. the Quraysh ] to come out of their forts. Some you killed, some you took prisoner." There is no reference to numbers.
Ibn Ishaq sets out his direct sources as he opens the relevant chapter on the siege of Medina. These were: a client of the family of al-Zubayr and others whom he "did not suspect". They told parts of the story on the authority of 'Abdullah b. Ka'b b. Malik, al Zuhri, 'Asim b. 'Umar b. Qatada, 'Abdullab b. Abi Bakr, Muhammad b. Ka'b of Qurayza, and "others among our men of learning", as he put it. Each of these contributed to the story, so that Ibn Ishaq's version is the sum total of the collective reports, pieced together. At a later stage Ibn Ishaq quotes another descendant of Qurayza, 'Atiyya 13 by name, who had been spared, and, directly, a certain descendant of al-Zabir b.Bata, a prominent member of the tribe of Qurayza who figures in the narrative.
The story opens with a description of the effort of named Jewish leaders to organize against the Muslims an alliance of the hostile forces. The leaders named included three from the Banu al-Nadir and two of the tribe of Wa'il, another Jewish tribe; together with other Jewish fellow-tribesmen unnamed. Having persuaded the neighbouring Bedouin tribes of Ghatafan, Murra, Fazara, Sulaym, and Ashja' to take up arms, they now proceeded to Mecca where they succeeded in persuading the Quraysh. Having gathered together a besieging force, one of the Nadir leaders, Huyayy b. Akhtab, in effect forced himself on the third Jewish tribe still in Medina, the Banu Qurayza, and, against the better judgement of their leader, Ka'b b. Asad, he persuaded them to break faith with the Prophet in the hope, presented as a certainty, that the Muslims would not stand up to the combined attacking forces and that Qurayza and the other Jews would be restored to independent supremacy. The siege of Medina failed and the Jewish tribes suffered for their part in the whole operation. The attitude of scholars and historians to Ibn lshaq's version of the story has been either one of complacency, sometimes mingled with uncertainty, or at least in two important cases, one of condemnatlon and outright rejection.
The complacent attitude is one of accepting the biography of the Prophet and the stories of the campaigns at they were received by later generations without the meticulous care or the application of the critical criteria which collectors of traditions or jurists employed. It was not necessary to check the veracity of authorities when transmitting or recording parts of the story of the Prophet's life. 14 It was not essential to provide a continuous chain of authorities or even to give authorities at all. That is obvious in Ibn Ishaq's Sira. On the other hand reliable authority and a continuous line of transmission were essential when law was the issue. That is why Malik the jurist had no regard for Ibn Ishaq. 15
One finds, therefore, that later historians and even exegetes either repeat the very words of Ibn Ishaq or else abbreviate the whole story. Historians gave it, as it were, a cold reception. Even Tabari, nearly 150 years after Ibn Ishaq, does not try to find other versions of the story as he usually does. He casts doubt by his use of the words, "Waqidi alleged [ za'ama ] that the Prophet caused trenches to be dug." Ibn ai-Qayyim in Zad al-ma'ad makes only the briefest reference and he ignores altogether the crucial question of numbers. Ibn Kathir even seems to have general doubt in his mind because he takes the trouble to point out that the story was told on such "good authority" as that of 'A'isha. 16
Apart from mild complacency or doubtful acceptance of the story itself, Ibn Ishaq as an author was in fact subjected to devastating attacks by scholars, contemporary or later, on two particular accounts. One was his uncritical inclusion in his Sira of so much spurious or forged poetry; 17 the other his unquestioning acceptance of just such a story as that of the slaughter of Banu Qurayza. His contemporary, the early traditionist and jurist Malik, called him unequivocally "a liar" and "an imposter" 18 "who transmits his stories from the Jews". 19 In other words, applying his own criteria, Malik impugned the veracity of Ibn Ishaq's sources and rejected his approach. Indeed, neither Ibn Ishaq's list of informants nor his method of collecting and piecing together such a story would he acceptable to Malik the jurist.
In a later age Ibn Hajar further explained the point of Malik's condemnation of Ibn Ishaq. Malik, he said, 20 condemned Ibn Ishaq because he made a point of seeking out descendants of the Jews of Medina in order to obtain from them accounts of the Prophet's campaigns as handed down by their forefathers. Ibn Hajar 21 then rejected the stories in question in the strongest terms: "such odd tales as the story of Qurayza and al-Nadir". Nothing could be more damning than this outright rejection. Against the late and uncertain sources on the one hand, and the condemning authorities on the other, must be set the only contemporary and entirely authentic source, the Qur'an. There the reference in Sura XXXIII, 26 is very brief: "He caused those of the People of the Book who helped them [ i.e. the Quraysh ] to come out of their forts. Some you killed, some you took prisoner."
Exegetes and traditionists tend simply to repeat Ibn Ishaq's tale, but in the Qur'an the reference can only be to those who were actually in the fighting. This is a statement about the battle. It concerns those who fought. Some of these were killed. others were taken prisoner. One would think that if 600 or 900 people were killed in this manner the significance of the event would have been greater. There would have been a clearer reference in the Qur'an, a conclusion to be drawn, and a lesson to be learnt. But when only the guilty leaders were executed, it would be normal to expect only a brief reference. So much for the sources: they were neither uninterested nor trustworthy; and the report was very late in time. Now for the story. The reasons for rejecting the story are the following:
1:
As already stated above, the reference to the story in the Qur'an is extremely brief, and there is no indication whatever of the killing of a large number. In a battle context the reference is to those who were actually fighting. The Qur'an is the only authority which the historian would accept without hesitation or doubt. It is a contemporary text, and, for the most cogent reasons, what we have is the authentic version.
2:
The rule in Islam is to punish only those who were responsible for the sedition.
3:
To kill such a large number is diametrically opposed to the Islamic sense of justice and to the basic principles laid down in the Qur'an - particularly the verse. "No soul shall bear another's burden" 22 It is obvious in the story that the leaders were numbered and well known. They were named.
4:
It it also against the Qur'anic rule regarding prisoners of war, which is: either they are to be granted their freedom or else they are to be allowed to be ransomed. 23
5:
It is unlikely that the Banu Qurayza should be slaughtered when the other Jewish groups who surrendered before Banu Qurayza and after them were treated leniently and allowed to go. Indeed Abu 'Ubayd b. Sallam relates in his Kitab al-amwal 24 that when Khaybar felt to the Muslims there were among the residents a particular family or clan who had distinguished themselves by execesive unseemly abuse of the Prophet. Yet in that hour the Prophet addressed them in words which are no more than a rebuke: "Sons of Abu al-Huqayq [ he said to them ] I have known the extent of your hostility to God and to His apostle, yet that does not prevent me from treating you as I treated your brethren." That was after the surrender of Banu Qurayza.
6:
If indeed so many hundreds of people had actually been put to death in the market-place, and trenches were dug for the operation, it is very strange that there should be no trace whatever of all that - no sign or word to point to the place, and no reference to a visible mark. 25
7:
Had this slaughter actually happened, jurists would have adopted it as a precedent. In fact exactly the opposite has been the case. The attitude of jurists, and their rulings, have been more according to the Qur'anic rule in the verse, "No soul shall bear another's burden."
Indeed, Abu 'Ubayd b. Sallam relates a very significant incident in his book Kifab al-amwal, 26 which, it must be noted, is a book of jurisprudence, of law, not a sira or a biography. He tells us that in the time of the Imam al-Awza'i 27 there was a case of trouble among a group of the People of the Book in the Lebanon when 'Abdullab b. 'All was regional governor. He put down the sedition and ordered the community in question to be moved elsewhere. Al-Awza'i in his capicity as the leading jurist immediately objected. His argument was that the incident was not the result of the cormmunity's unanimous agreement. "At far as I know [ he argued ] it is not a rule of God that God should punish the many for the fault of the few but punish the few for the fault of the many." Now, had the Imam al-Awza'i accepted the story of the slaughter of Banu Qurayza, he would have treated it as a precedent, and would not have come out with an argument against Authority, represented in 'Abdullah b. 'Ali. Al-Awza'i, it should be remembered, was a younger contemporary of Ibn Ishaq.
8:
In the story of Qurayza a few specific persons were named as having been put to death, some of whom were described as particularly active in their hostility. It is the reasonable conclusion that those were the ones who led the sedition and who were consequently punished - not the whole tribe.
9:
The details given in the story clearly and of necessity imply inside knowledge, i.e. from among the Jews themselves. Such are the details of their consultation when they were besieged, the harangue of Ka'b b. Asad as their leader; and the suggestion that they should kill their women and children and then make a last desperate attack against the Muslims.
10:
Just as the descendants of Qurayza would want to glorify their ancestors, so did the descendants of the Madanese connected with the event. One notices that that part of the story which concerned the judgement of Sa'd b. Mu'adh against Qurayza, was transmitted from one of his direct descendants. According to this part the Prophet said to Mu'adh: "You have pronounced God's judgement upon them [as inspired] through Seven Veils." 28 Now it is well known that for the purposes of glorifying their ancestors or white washing those who were inimical to Islam at the beginning, many stories were invented by later generations and a vast amount of verse was forged, much of which was transmitted by Ibn Ishaq. The story and the statement concerning Sa'd are one such detail.
11:
Other details are difficult to accept. How could so many hundreds of persons he incarcerated in the house belonging to a woman of Banu al-Najjar ? 29
12:
The history of the Jewish tribes after the establishment of Islam is not really clear at all. The idea that they all departed on the spot seems to be in need of revision, as can be seen on examining the sources. For example, in his Jamharat al-ansab , 30 Ibn Hazm occasionally refers to Jews still living in Medina. In two places al-Waqidi 31 mentions Jews who were still in Medina when the Prophet prepared to march against Khaybar - i.e. after the supposed liquidation of all three tribes, including Qurayza. In one case ten Madanese Jews actually joined the Prophet in an excursion to Khaybar, and in the other the Jews who had made their peace with him in Medina were extremely worried when he prepared to attack Khaybar. Al-Waqadi explains that they tried to prevent the departure of any Muslim who owed them money.
Indeed Ibn Kathir 32 takes the trouble to point out that 'Umar expelled only those Jews of Khaybar who had not made a peace agreement with the Prophet. Ibn Kathir then proceeds to explain that at a much later date, i.e. after the year 300 A.H., the Jews of Khaybar claimed that they had in their possession a document allegedly given them by the Prophet which exempted them from poll-tax. He said that some scholars were taken in by this document so that they ruled that the Jews of Khaybar should be exempted. However, that was a forged letter and had been refuted in detail. It quoted persons who were already dead, it used technical terms which came into being at a later time, it claimed that Mu'awiya b. Abi Sufyan witnessed it, when in fact he had not even been converted to Islam at that time, and so on. So then the real source of this unacceptable story of slaughter was the descendants of the Jews of Medina, from whom Ibn Ishaq took these "odd tales". For doing so Ibn Ishaq was severely criticized by other scholars and historians and was called by Malik an impostor.
The sources of the story are, therefore, extremely doubtful and the details are diametrically opposed to the spirit of Islam and the rules of the Qur'an to make the story credible. Credible authority is lacking, and circumstantial evidence does not support it. This means that the story is more than doubtful. However, the story, in my view, has its origins in earlier events. Is can be shown that it reproduces similar stories which survived from the account of the Jewish rebellion against the Romans, which ended in the destruction of the temple in the year AD. 73, the night of the Jewish zealots and sicarii to the rock fortress of Masada, and the final liquidation of the besieged. Stories of their experience were naturally transmitted by Jewish survivors who fled south. Indeed one of the more plausible theories of the origin of the Jews of Medina is that they came after the Jewish wars. This was the theory preferred by the late Professor Guillaume. 33
As is well known, the source of the details of the Jewish wars is Flavius Josephus, himself a Jew and a contemporary witness who held office under the Romans, who disapproved of certain actions which some of the rebels committed, but who nevertheless never ceased to be a Jew at heart. It is in his writings that we read of details which are closely similar to those transmitted to us in the Sira about the actions and the resistance of the Jews, except that now we see the responsibility for the actions placed on the Muslims. In considering details of the story of Banu Qurayza as told by the descendants of that tribe, we may note the following similar details in the account of Josephus:
1:
According to Josephus, 34 Alexander, who ruled in Jerusalem before Herod the Great, hung upon crosses 800 Jewish captives, and slaughtered their wives and children before their eyes.
2:
Similarly, large numbers were killed by others.
3:
Important details of the two stories are remarkably similar, particularly the numbers of those killed. At Masada the number of those who died at the end was 960. 35 The hot-headed sicarii who were eventually also killed numbered 600. 36 We also read that when they reached the point of despair they were addressed by their leader Eleazar (precisely as Ka'b b. Asad addressed the Banu Qurayza), 37 who suggested to them the killing of their women and children. At the ultimate point of complete despair the plan of killing each other to the last man was proposed. Clearly the similarity of details is most striking. Not only are the suggestions of mass suicide similar but even the numbers are almost the same. Even the same names occur in both accounts. There is Phineas, and Azar b. Azar, 38 just as Eleazar addressed the Jews besieged in Masada.
There is, indeed, more than a mere similarity. Here we have the prototype - indeed, I would suggest, the origin of the story of Banu Qurayza, preserved by descendants of the Jews who fled south to Arabia after the Jewish Wars, just as Josephus recorded the same story for the Classical world. A later generation of these descendants superimposed details of the siege of Masada on the story of the siege of Banu Qurayza, perhaps by confusing a tradition of their distant past with one from their less remote history. The mixture provided Ibn Ishaq's story. When Muslim historians ignored it or transmitted it without comment or with cold lack of interest, they only expressed lack of enthusiasm for a strange tale, as Ibn Hajar called it.
One last point. Since the above was first written, I have seen reports 39 of a paper given in August 1973 at the World Congress of Jewish Studies by Dr. Trude Weiss-Rosmarin, in which she challenges Josephus' assertion that 960 besieged Jews committed suicide at Masada. This is highly interesting since in the story of Qurayza the 960 or so Jews refused to commit suicide. Who knows, perhaps the Story of Banu Qurayza is an even more accurate form of the original version.
_________________________________________________________________________________________________________


References and Notes:


[1]

Ibn Ishaq, Sira [ ed. Wustenfeld, Gottingen, 1860 ] , 545-7; [ ed. Saqqa et al., Cairo, 1955 ] , II, 47-9. See also al-Waqidi, Kitab al-maghazi [ ed. M. Jones, London, 1966 ] , II, 440 ff.; Suhayl, al-Rawd al-unuf [ Cairo, 1914 ] , I, 187 et passim; Ibn Kathir, al-Sira al-Nabawiya [ ed. Mustafa `Abd al-Wahid, Cairo, 1384-5 / 1964-6 ] , II, 5, et passim.

[2]

Sira, 545-56, 652-61 / II, 51-7, 190-202; Ibn Kathir, oop. cit., III, 145 ff.

[3]

Sira, 755-76, 779 / II, 328-53, 356, etc. More on Khaybar follows below

[4]

ibid., 776 / II, 353-4.

[5]

ibid., 668-84 / II, 214-33.

[6]

ibid., 684-700 / II, 233-54.

[7]

ibid., 689 / II, 240; `Uyun al-athar [ Cairo, 1356 A.H. ] , II, 73; Ibn Kathir, II, 239.

[8]

In his introduction to `Uyun al-athar, I, 7, Ibn Sayyid al-Nas [ d. 734 A.H. ] , having explained his plan for his biography of the Prophet, expressly states that his main source was Ibn Ishaq, who indeed was the chief source for everyone.

[9]

Tahdhib al-tahdhib, IX, 45. See also `Uyun al-athar, I, 17, where the author uses the same words, without giving a reference, in his introduction on the veracity of Ibn Ishaq and the criteria he applied.

[10]

d. 179.

[11]

Uyun al-athar, I, 12.

[12]

ibid, I, 16.

[13]

Sira, 691-2 / II, 242, 244; `Uyun al-athar, II, 74, 75.

[14]

Ibn Sayyid al-Nas [ op. cit., I, 121 ] makes precisely this point in relation to the story of the Banu Qaynuqa' and the spurious verse which was said to have appeared in Sura LIII of the Qur'an and at the time was taken by polytheist Meccans as a recognition of their deities. The author explains how various scholars disposed of the problem and then sums up by stating that in his view, this story is to be treated on the same level as tales of the maghazi and accounts of the Sira [ i.e. not to be accorded unqualified acceptance ]. Most scholars, he asserts, usually treated more liberally questions of minor importance and any material which did not involve a point of law, such as stories of the maghazi and similar reports. In such cases data would be accepted which would not be acceptable as a basis of deciding what is lawful or unlawful.

[15]

See n. 18 below.

[16]

Tabari, Tarikh, I, 1499 [ where the reference is to al-Waqidi, Maghazi, II, 513 ] ; Zad al-ma`ad [ ed. T. A. Taha, Cairo, 1970 ] , II, 82; Ibn Kathir, op. cit., IV, 118.

[17]

On this see W. Arafat, "Early critics of the poetry of the Sira", BSOAS, XXI, 3, 1958, 453-63.

[18]

Kadhdhab and Dajjal min al-dajajila.

[19]

Uyun al-athar, I, 16-7. In his valuable introduction Ibn Sayyid al-Nas provides a wide-ranging survey of the controversial views on Ibn Ishaq. In his full introduction to the Gottingen edition of the Sira, Wustenfeld in turn draws extensively on Ibn Sayyid al-Nas.

[20]

Tahdhib al-Tahdhib, IX, 45. See also `Uyun al-athar, I, 16-7.

[21]

ibid.

[22]

Qur'an, XXXV, 18.

[23]

Qur'an, XLI, 4.

[24]

ed. Khalil Muhammad Harras, Cairo, 1388 / 1968, 241.

[25]

Significantly, little or no information is to be found in general or special geographical dictionaries, such as al-Bakri's, Mu`jam ma'sta`jam; al-Fairuzabadi's al-Maghanim al-mutaba fi ma`alim taba [ ed. Hamad al-Jasir, Dar al-Yamama, 1389 / 1969 ] ; Six treatises [ Rasa'il fi tarikh al-Madina ed. Hamad al-Jasir, Dar al-Yamama, 1392 / 1972 ] ; al-Samhudi, Wafa' al-wafa' bi-akhbar dar al-Mustafa [ Cairo, 1326 ] , etc. Even al-Samhudi seems to regard a mention of the market-place in question as a mere historical reference, for in his extensive historical topography of Medina he identifies the market-place [ p. 544 ] almost casually in the course of explaining the change in nomenclature which had overtaken adjacent landmarks. That market-place, he says, is the one referred to in the report (sic) that the Prophet brought out the prisoners of Banu Qurayza to the market-place of Medina, etc.

[26]

p. 247. I am indebted to my friend Professor Mahmud Ghul of the American University, Beirut, for bringing this reference to my attention

[27]

d. 157/774. See EI, sub nomine

[28]

Sira, 689 / II, 240; al-Waqidi, op. cit., 512.

[29]

Sira, 689 / II, 240; Ibn Kathir, op. cit., III, 238.

[30]

e.g., Nasab Quraysh [ ed. A. S. Harun, Cairo, 1962 ] , 340.

[31]

op. cit., II, 634, 684.

[32]

op. cit., III, 415.

[33]

A. Guillaume, Islam [ Harmondsworth, 1956 ] , 10-11.

[34]

De bello Judaico, I, 4, 6.

[35]

ibid., VII, 9, 1.

[36]

ibid., VII, 10, 1

[37]

Sira, 685-6 / II, 235-6.

[38]
Sira, 352, 396 / I, 514, 567.
[39]

The Times, 18 August 1973; and The Guardian, 20 August 1973.

Friday, May 1, 2009

مقدمه ای بر نقد تاریخ باستان

با عرض سلام. قرار بود به آرشیو موضوعی بخش دیگری را اضافه کنم به نام «مبارزه با پان ایرانیسم» که در آن عملا" باید نقاط ضعف تاریخ باستانمان را مطرح کنم. علت اصلی اضافه شدن این موضوع موارد زیر است:



1.حقیقت! ما باید حقیقت را بشناسیم. جوانان ما باید بدانند که زوایای تاریک تاریخ باستان هم کم نیستند. این عدم آگاهی باعث شده است که خیلی از جوانان ما تاریخپرست شوند! ما باید حقیقت را بپذیریم هر چند تلخ باشد. به سر تا پای وبلاگ نگاه کنید.من بسیاری از مطالب ضداسلام را در این وبلاگ میاورم و دوستان مسلمان خرده نمیگیرند.حال آنکه ممکن است کسانی باشند که به جای استدلال من استدلال دینستیزان را بپذیرند. پس چه عیبی دارد که در کنار این مطالب، مطالبی در نقد باستان بیاوریم؟؟


2.من با هر گونه بت سازی و تعصب بیجا مخالفم و در مقابل پان ایرانیها طوری از باستان حرف میزنند که گویی چیزی مافوق بشری بوده است! این افراد از شاهان باستان بت ساخته اند و کوروش هخامنشی را بت بزرگ قرار داده اند و تخت جمشید را به بتکده تبدیل نموده اند! پس من هم به عنوان فردی که بدون تعصب به مسائل مینگرد و از بتسازی مدرن و کهنه بیزار است وظیفۀ خود میدانم که با این سقوط فکری به مبارزه برخیزم. جوانان ما باید بدانند که ایران پیش از اسلام، همان ایران بعد از اسلام بوده است.

3.این طرز فکر هر چند بوی میهن پرستی میدهد ولی خود مانند یک مادۀ توهمزا یا یک مادۀ مخدر جوانان وطن را به خوابی عمیق میبرد. من بارها گفته ام و باز هم میگویم که ما باید از تاریخ عبرت بگیریم و نه اینکه آنرا قاب کنیم و به دیوار بزنیم! نگاهی به کشورهای پیشرفته بیندازید؛ کدامیک از آنها به اندازۀ ما به فکر تاریخ خود هستند؟ آنها امروزشان را میبینند ولی برخی جوانان ما فقط به پشت سر مینگرند. در فرانسه، انگلیس، چین و ژاپن هم آثار تاریخی بسیار هست ولی این دلیل نمیشود که مدام به پشت سر بنگرند و مدام از گذشته سخن برانند بلکه سخنان پیشینیان را برای خود الگو قرار داده اند و به آینده
مینگرند.


4.پان ایرانیسم یک مکتب نژادپرستانه است و باید چهرۀ خبیثش برای مردم فاش شود.قبلا" هم اینکار را کرده ام.این افراد عربها و ترکهای ایران را غیر ایرانی مینامند(البته گاهی فقط اعراب را) آنهم به جرم اینکه بر مبنای شواهد تاریخی اجدادشان از خارج از ایران به کشور آمدند. گویا اینها فراموش کرده اند که آریاییها نیز ساکنین اصلی فلات ایران نبودند.


5.هر چند پان ایرانیها دم از وطن میزنند ولی خود با حرفها و نظریاتشان به استقلال ایران ضربه میزنند. این افراد با علم کردن برتری قوم پارس و تحقیر سایرین باعث واکنش شدید قومیتهای عرب، کرد، ترک و بلوچ میشوند طوری که در استانهایی که ساکنینی از این قومیتها دارد بوی جدایی طلبی به مشام میرسد و ترکها، عربها، و کردها هم مثل آنها برای خود پان ساخته اند و دم از ایجاد کشور ترکی، عربی و کردی میزنند. جالب اینکه پان ایرانیها در پاسخ به ما، عدۀ قلیلی از این قومیتها را که همسوی
خودشانند را نشان میدهند!


6.این افراد شعار میدهند یا اسلام یا ایران! میگویند یا مسلمان تازی باشید یا نامسلمان ایرانی و متأسفانه گاهی هم موفق بوده اند.پس من باید به جوانان بگویم که آنچه اینها برایشان، اسطوره کرده
اند، چیز چندان خاصی نیست.


7.تلاش غربیها این است که به ما بگویند که هر چه بوده ایم در پیش از اسلام بوده و پس از ان دیگر در ضعف بوده ایم! این افراد این تبلیغ را در تمام ملل اسلامی دارند.طوری تلقین میکنند که حکومت فراعنه بهترین حکومت مصر بوده است حال آنکه دیگر دمی از حکومت «ممالیک» نمیزنند. بد نیست بدانید مغول اولین شکست خود را از ممالیک دریافت کرد و همین ممالیک بودند که صلیبیها را از فلسطین و لبنان اخراج کردند.یک ایرانی حق ندارد بداند که اقتدار حکومت صفوی هم کم از اقتدار حکومت ساسانی نبوده است و ...


8.علت آخر هم که بیشتر جنبۀ یک تحریک کننده را داشته است، لگدپرانیهای خود این پانهای ایرانیست.این افراد از روزی که من بیرق این وبلاگ را بالا بردم مدام در حال زهرپاشی به من بوده اند و از
ابتدا با فحش یا عملیات براندازی(!) سعی در ناامید کردن من دارند. آخرین این عملیاتها هم پروژۀ بهزاد بود.حال که این افراد لگداندازی میکنند، باید مشتهای گره خوردۀ من را نیز دریافت نمایند.


سخنی با میهن دوستان



من وظیفۀ خود میدانم به میهن دوستان بگویم که این عمل من صرفا" جنگ با ایران نیست و اساسا" بیان حقایق است و سعی خواهد شد در کمال ادب و احترام از گذشتۀ وطن سخن گفته شود. بندهای فوق را یکبار دیگر با دقت بخوانید و به من هم مثل خودتان حق انتقاد دهید.


به سؤالات زیر نگاهی بیندازید:


1. آیا سخنان کتزیاس را در مورد کوروش هخامنشی شنیده اید؟



2.آیا شهبانو پروشات میشناسید؟ اردشیر سوم را چطور؟



3. آیا تا بحال عملکرد شاهان باستان را در قبال سایر ملل با دید نقد مورد تجزیه و تحلیل قرار داده اید؟



4. آیا تا به حال خود را جای مللی که شاهان هخامنشی استقلالشان را میگرفتند گذاشته اید؟ آیا همان حسی را نداشتند که شما نسبت به اسکندر و تهاجم اعراب دارید؟



5.اگر حقایقی باشند که گفته نشده باشند، آیا گفتنشان دفاع از حقیقت نیست؟



اگر پاسخ شما به این سؤالات مثبت است ولی باز هم مخالف شروع این حرکتید، شما یک پان ایرانی هستید؛ لطفا" بند بعدی را بخوانید!



سخنی با پان ایرانیها



باید خدمت دشمنان پان ایرانی عرض کنم که تجربه به من ثابت کرده است که شما اصلا" زبان منطق و گفتگو را درک نمیکنید لذا(یا به قول خودتان لزا!) به بخش نظرات رفته فشحتان را بدهید و گورتان را گم کنید.پیشاپیش از همکاری شما متشکرم.



اگر منوی نظرات باز نشد اینجا کلیک کنید